تبليغاتX
حسین سناپور

حسین سناپور

 

علاوه بر رمان نيمه‌ي غايب و ده جستار داستان‌نويسي كه ارشاد چند ماه و سالي است كه جلو انتشار مجددشان را گرفته، و علاوه بر رمان لب بر تيغ كه گمانم حالا بايد چهار سالي از ماندن‌اش در ارشاد براي گرفتن مجوز گذشته باشد، ‌و همين‌طور رمان ديگري با نام شمايل تاريك كاخ‌ها كه حدود هشت ماهي است در ارشاد است و هنوز هيچ جوابي نگرفته، و مجموعه داستان و داستان بلند ديگري كه به خاطر همين شرايط ترجيح داده‌ام به ارشاد ندهم، خلاصه علاوه بر اين‌ها مجموعه شعري هم در ارشاد دارم از حدود گمانم يك سال و نيم پيش، كه دو بار هم جواب داده‌اند و هر بار سطرها و گاهي شعرهايي را خواسته‌اند حذف شود،‌كه من البته در همه‌ي موارد كل شعر را حذف كرده‌ام تا تغييري در هيچ‌كدام نداده باشم. دو سه هفته‌ي پيش با آخرين تغييرات كار را به ناشر برگردانده‌ام تا شايد اين بار دوباره از اول همه را نخوانند كه باز غربالي سه باره كرده باشند شعرها را و مگر بشود بعد از اين همه مدت چاپ‌شان كرد. غرض از گفتن همه‌ي اين‌ها شعري است كه در پايين آورده‌ام. اين شعر هم جزو آن‌ها است كه به كل غيرقابل چاپ دانسته شده و بنابراين من هم از مجموعه حذف‌اش كرده‌ام. طبعا دليلي هم براي اين سانسورهاشان نياورده‌اند و مطابق معمول نمي‌آورند تا من هم بفهمم چه در اين شعر و شعرهاي ديگر مي‌بينند كه فكر مي‌كنند به حال كتاب‌خوان‌ها ممكن است مضر باشد. اين شعر را اين‌جا گذاشتم تا هم خود شعر قضاوت شده باشد و هم اين نگاهي كه جهان را به قواره‌ي خودش مي‌خواهد.

 

  تهران

 

 

 1 - شهر را تو بساز

 

 آن برج سفيد جلو خنده‏ات را گرفته؟

 برش‏دار

 بگذارش تو چاه حسرت‏هاى آن كه توى ماكسيماش

 پشت چراغ قرمز

 آرزو مى‏كند

 نبود هفت ساله‏يى را

 كه صورتش سياه است از دوده‏ى كارخانه‏ى او.

 مى‏خواهى پسربچه را هم بردارى، بردار

 اما جايى پيدا نمى‏كنى بگذارى‏اش

 حتا توى رؤياهاى خودش يا ديگرى.

 چراغ قرمز را هم دوست ندارى؟

 بگذارش توى پياده‏رو

 آن‏جا كه

 ماشين و كيوسك و مانتوهاى كوتاه و چسبان

 سبز مى‏شود.

 به بالاى ميدان ولى‏عصر لطفاً دست نزن!

 همه‏ى ما

 از هر جا كه مى‏آييم

 آن‏جا سفره و تور و بساط پهن مى‏كنيم.

 روى شمس‏العماره هم

 - پيشنهاد مى‏كنم فقط -

 بد نيست چراغ‏دريايى نصب كنى

 تا شايد ما

 - همه‏ى گم‏شده‏ها -

 خودمان را پيدا كنيم

 از توى كوچه‏مروى و صابون‏پزخانه و آب‏سردار.

 دست‏ات به گودعرب‏ها و چاله‏ميدان نمى‏رسد

 فراموش‏شان كن

 همه‏ى گودها روز به روز گودتر شده‏اند و

 پايين‏تر رفته‏اند.

 زورت اگر مى‏رسد

 كوه‏هاى دركه و دربند و دارآباد را

 لطفاً بياور درِ خانه‏ى ما

 مُرديم از بس جلو چشم صاحبان‏شان

 ازشان بالا رفتيم.

 

 

 2 - ازش چى مى‏خواى؟

 

 دنبال عتيقه‏جات اگر هستى

 آدم‏هايى را مى‏شناسم

 در اميريه، در بهارستان، در سرِقبرِآقا

 كه مى‏توانى توى هر موزه‏يى بنشانى‏شان

 و مطمئن باشى

 صد سال بعد هم همان‏جا مى‏مانند

 دوست اگر دارى

 رودخانه‏يى مثل سِن يا دانوب داشته باشى

 بايد چندين و چند لايه آسفالت را بردارى

 تا به قناتى برسى

 كه بالا تا پايين شهر را

 هميشه يواشكى رفته است

 با موش‏هاى جوى‏ها به‏تر است كنار بيايى

 هيچ توصيه و بخش‏نامه‏يى حريف‏شان نشده

 و نه هيچ شهردارى

 به‏تر است تا دير نشده

 با آسمان هم چند عكس يادگارى بگيرى

 دود و ديوارها

 بد جورى سرش دعوا دارند.

 يادگارى اگر خواستى از اين شهر ببرى

 تو را به جان مادرت

 اين شه‏ياد قديم را ببر

 باسمه‏ى خوبى است براى سوغات

 - تهران كه سوغات ديگرى ندارد -

 هنوز هم كه هنوز است

 ميان تاريخ شاهنشاهى و اسلامى

 بلاتكليف ايستاده است.

 دنبال آثار باستانى هم اگر هستى

 هنوز چند تايى كاج تهران هست

 خوب اگر بگردى

 قامت بلندِ قهوه‏يى‏شان را

 بالاتر از ديوارها مى‏بينى

 با كاكل هميشه سبزشان.

 دروازه‏ها هم حتماً برات جذاب‏اند

 - به‏خصوص دروازه دولاب و غار و دولت -

 بيش‏ترشان در جادوى خاطرات باز مى‏شوند

 پات به آن‏سوى طلسم فراموشى‏شان اگر رسيد

 براى ما هم مشتى از آن بى‏خيالىِ كوچه‏باغ‏ها بياور

 تا شايد سرمستى ياس‏هاشان را

 لحظه‏يى هم كه شده

 تاخت بزنيم با گيجى پيچاپيچِ اتوبان‏ها.

 اما اگر عاشق بودى و هوايى رمانتيك مى‏خواستى

 - درِگوشى مى‏گويم -

 صبر كن تا عيد شود

 آن‏وقت همان پنج روز اول فقط

 چهارراه پارك‏وى تا تجريش را

 پياده گَز كن

 طاقِ چنارها را بالا سرت تماشا كن

 و خودت را به همهمه‏ى گنجشك‏هايى بسپار

 كه به استقبال‏ات آمده‏اند.

 حالا لطفاً

 اگر دستت مى‏رسد

 كليد اين درياى چراغ‏ها را بزن

 شب است

 و ما خسته‏ايم

 از اين همه خراب‏كردنِ خيال و ساختنِ رؤيا

 از اين همه بالا رفتن از گُرده‏ى آينده

 پايين آمدن از سُرين گذشته

 از اين كيلومترها دويدن در يك پلك‏زدن تاريخ

 از اين شهر هزار تكه، هزار افسانه، هزار بهانه.

  

                                    29 شهريور 86

                                      و 22 اردى‏بهشت 87

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 10:51  توسط حسین سناپور  | 

دوره‌ی جدید کلاس‌های داستان‌کوتاه من از هفته‌ی آینده آغاز می‌شود. این کلاس‌ها در ده جلسه و هر جلسه به مدت دو ساعت در روزهای یک‌شنبه ساعت ۱۵/۳ دقیقه‌ی بعدازظهر برگزار می‌شود. مکان کلاس‌ها خیابان بلوار کشاورز، حوالی خیابان فلسطین است.

 

پ.ن: ظرفیت کلاس ها تکمیل شده است.

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 13:4  توسط حسین سناپور 

 

 

 از اولين هفته‏هاى بعد از انتخابات و بالا گرفتن خشونت، زياد ديده‏ام كه سياسيون به مسئولان و تصميم‏گيرنده‏گان درباره‏ى عواقب اين خشونت‏ها هشدار داده‏اند و گاهى هم حرف مهندس بازرگان را در دادگاه شاهى شاهدِ مثالى براى حرف‏شان آورده‏اند، كه يعنى اگر اين خشونت‏ها ادامه پيدا كند، حركت‏هاى مسالمت‏آميز و آشكار ناگزير تبديل خواهند شد به حركت‏هاى خشن و مخفى، چنان كه در زمان شاه شده بود.

 خب باوجودى كه شرايطِ جهانى و اجتماعى ايران بسيار با دوره‏هاى گذشته فرق كرده و حركت‏هاى خشن چندان بسترِ مناسبى براى رشد ندارند، باز هم به نظر مى‏رسد اين هشدارى به‏جا و درست است و بستن فضا ممكن است عده‏يى را به چنين راه‏هايى بكشاند، گرچه به شكل‏هايى متفاوت، اما در هر حال غيرمسالمت‏آميز و مخفى يا نيمه‏مخفى.

 مسئله‏ى من در اين‏جا اما وجه و نكته‏ى مغفول مانده در اين هشدار است، كه انگار خطاب اين هشدار فقط بايد يك طرف باشد. به گمان من اين‏طور نيست. براى توضيح مسئله شايد به‏تر باشد از نگاهِ خودم جمع‏بندى ساده‏يى از حركت‏هاى گروه‏هاى مخفى و خشن در ايران بكنم.

 به گمان من اگر موافق باشيم كه حركت‏هاى خشن و براندازانه و مخفى كه بارزترين شكل‏شان گروه‏هاى چريكى پيش از انقلاب بودند و اتفاقاً در ميان خيلى از روشن‏فكران و سياسيون هم طرف‏دار داشتند، درنهايت به همين جايى رسيده‌اند كه حالا شاهديم (يعنى دورى از مردم و انفعال و يا حتا بدتر و به شكل مخالفت با حركت‏هاى مردمى)، و اگر آن را با جنبش سبز، به‏خصوص مقايسه كنيم، توجه‏مان به اشكالات بنيادى چنين حركت‏هايى جلب خواهد شد كه فارغ است از حتا زمان و مكان و تصميم‏گيرى‏هاى غلط در مقاطع مختلف. دست‏كم گمان من اين است كه وضعيت امروز اين گروه‏ها نه نتيجه‏ى عمل‏كردهاى غلطِ مقطعى و شرايط نامساعد اجتماعى و تاريخى، بلكه در بنياد حركت‏هاشان است. يعنى در همان خشن بودن، مخفى بودن، تدريجى نديدن تحولات و نالازم ديدن هم‏راهى مردم، و شايد مهم‏تر از همه اولويتِ دادن مبارزه بر زنده‏گى.

 گمانم روشن است كه مخفى‏كارى از دلِ انتخاب راه خشونت‏آميز بيرون مى‏آيد و ناگزير به ارتباط كم‏تر به مردم هم مى‏انجامد. پس اين‏ها مترادف هم‏اند انگار، و اولين قدم براى خشونت به همين جايى مى‏رسد كه ديگر گروه‏هاى چريكى رسيدند، كه فقط بخشى از آن ترور هم‏راهان‏شان و گاهى مردم بى‏گناهِ كوچه و خيابان و يا حتا پليس‏ها و پاسبان‏هاى معمولى بود. مخفى ماندن اسرار و يا حفظ يك‏دستى عقيدتى و حتا فرهنگى اعضاى يك گروه و نيز اولويت جان يك چريك بر مردم عادى، طبعاً كار را به آن‏جا مى‏كشاند كه به ضرورت تشخيصى گروه يا اعضايش، مردم عادى يا هم‏گروه‏ها كشته شوند. شاهد آوردن كشورهايى مثلِ كوبا و ويتنام و مانند آن‏ها هم ديگر بعد از اين چند دهه‏يى كه از عمر آن حكومت‏ها مى‏گذرد و با وضعِ سياسى و فرهنگى و اقتصادى‏يى كه مردم‏شان گرفتارش هستند، به نظرم به‏قدر كافى بى‏معنا و شوخى‏وار هست. يعنى حتا در آن‏جاها هم كه به‏ظاهر اين حركت‏هاى خشونت‏آميز پيروز شده‏اند، بعد از اين چند دهه مى‏شود مسير فرسايشى رو به نابودى‏شان را ديد. مگر اين‏كه داشتن حداقل‏هاى معيشتى زنده‏گى و زنده‏ماندن، عاقبت خوبى براى انقلابى دانسته شود كه پنج دهه‏ى پيش اتفاق افتاد.

 برگردم به اصلِ حرف‏ام. هشدار درباره‏ى عاقبت حركت‏هاى خشونت‏آميز نبايد فقط خطاب به مسئولان حكومتى باشد. چون هيچ معلوم نيست كه آدم‏ها يا گروه‏هايى كه نفع‏شان در تشديد خشونت است از اين هشدار درس بگيرند، بلكه برعكس مى‏تواند منجر به اين شود كه در كار خودشان پافشارى كنند. به اين دليل ساده كه حركت‏ها و گروه‏هاى خشن براى آن‏ها به مراتب مخالفان به‏ترى هستند و آسان‏تر قابل كنترل و دست‏كم دور كردن از مردم. اگر نتيجه‏ى طبيعى حركت‏هاى خشن دور شدن‏شان از مردم است، كه هست (چه در كوتاه مدت و چه در درازمدت)، پس چه به‏تر كه اين‏ها مخالفان‏شان را به حركت‏هاى خشن تشويق و ترغيب كنند.

 به گمان من هشدار اصلى بايد به مخالفان باشد تا در دام اين خشونت‏ها نيفتند و به عكس‏العمل وادار نشوند، كه اين كار خودبه‏خود به معناى مخفى‏كارى و دورى از مردم هم خواهد بود. درواقع بايد بر اين نكته تأكيد كرد كه دست‏آورد اصلى جنبش تا همين‏جا و بعد از اين، نفى خشونت است و نشان‏دادن كراهت آن در نظر مردم. و فرقى نمى‏كند از طرف چه كسى و با چه بهانه‏يى انجام شود. نفى خشونت به گمان من نه فقط هدف نهايى اين جنبش، كه ابزار آن هم بايد باشد، و بر همين اساس تبديل آن به يك باورِ عمومى مى‏تواند از هر دست‏آورد سياسىِ مقطعى مهم‏تر باشد.

 اهميت رفتار سياسى آشكار را هم به گمانم نبايد دست‏كم گرفت. همان‏طور كه گفتم، هر جريان مخفى خودبه‏خود ناگزير به دورى از مردم خواهد بود و كم‏ترين پى‏آمدِ بد آن، بى‏اعتمادى مردم به آن به دليل در معرضِ قضاوت نبودن رفتارهاى سياسى چنين جريانى خواهد بود. (اين نكته طبعاً تفصيل و اما و اگرهاى زيادى را مى‏طلبد، چون به هرحال هيچ جريانِ سياسى تمام و كمال بحث‏ها و تصميم‏گيرى‏هاى درون‏گروهى‏اش را در معرض افكار عمومى نمى‏گذارد. منظور من هم بيش‏تر نفس وجود آن گروه يا جريان است و دست‏كم ناراست نبودن با مردم. طبعاً هر چه فعاليت‏هاى هر گروهى بيش‏تر آشكار و شفاف باشد، اعتماد بيش‏ترى هم از طرف مردم جلب خواهد كرد. بد نيست به اين نكته هم توجه كنيم كه چرا دستگاه‏هاى جاسوسى كشورهايى مثل انگلستان سرى‏ترين اطلاعات‏شان را بعد از گذشت دوره‏يى مثلاً سى ساله منتشر مى‏كنند و در معرض افكار عمومى مى‏گذارند.)

 پس هشدارى كه در ابتداى بحث حرفش را زدم، انگار بايد ابتدا به همه‏ى جريان‏هاى مخالف باشد كه مبادا به بهانه‏ى ساختن فضاى امن براى فعاليت‏هاشان به دام مخفى‏كارى بيفتند و از فضاى علنى فعاليت و قرار گرفتن در معرض افكار عمومى دور بمانند.

 اما نكته‏ى آخر حرفم درباره‏ى خواست تغييرات ساختارى از هر جنبش يا حركت سياسى است. اين خواست در گذشته كسانى را به قربانى كردن زنده‏گى خود و ديگران كشاند، تا بلكه از اين طريق راه تغيير و تحولات اجتماعى را كوتاه كنند و پلى بشوند براى اين تغييرات. به گمان من اگر اولويت‏مان با زنده‏گى باشد و نه مبارزه، خودخواسته به قربانى كردن آدم‏ها يا قربانى شدن خود فكر نخواهيم كرد. قربانى دادن راه ميان‏برى براى تحولات اجتماعى نيست. اولويت با زنده‏گى است و نبايد خودخواسته جانى را فداى سياست كرد تا احياناً مسير تغيير كوتاه‏تر شود. جانِ هر انسانى مهم است و ارزش‏مندتر از هر چيز ديگر است. و مبارزه بخشى از زنده‏گى است و نه تمام آن يا جاى‏گزين آن، و به گمان من نه حتا اولویت آن. خواست زنده‏گى براى خود و ديگران و حتا صفِ مخالفان است كه يك حركت خودآگاهِ امروزى را از حركت‏هاى ديروزى كه انقلابى بودند و پيروزى را در مرگ دشمن و نابودى آن مى‏دانستند، متمايز مى‏كند.

 به گمان من اين‏طور مى‏رسد كه راه پيشِ رو طولانى و دشوار است و هشدارهايى كه درباره‏ى نتايج خشونت داده مى‏شود، بايد به همه باشد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 16:57  توسط حسین سناپور  | 

  

 آن‏ها كه پى‏گير خبرها هستند، حتماً اين روزها آن‏قدر خبرهاى غريب خوانده‏اند كه هيچ خبر غريبى متعجب‏شان نمى‏كند، مثل شكايت دفتر احمدى‏نژاد از يك مرجع، مثل مرتد خواندن سروش توسط نشريه‏ى ارگان سياسى سپاه، و مثلِ نامه‏ى اخير نورى‏زاد به رهبرى. همه‏ى اين خبرها در انبوه خبرهاى سياسى بزرگ و كوچك ديگر چنان مى‏آيند و مى‏روند كه انگار ناگزير آن‏ها را هم فقط بخشى از وقايع سياسى اين زمان مى‏خوانيم و همان‏طور نگاه‏شان مى‏كنيم كه خبرهاى سياسى ديگر را.

 به گمان من اما خبرهايى از اين دست قابلِ تعمق بيش‏ترى هستند، چرا كه علاوه بر جنبه‏ى سياسى، مى‏توانند نشانه‏ى جنبه‏هاى فرهنگى عميق‏ترى هم باشند. مثلاً آيا كسى به ياد دارد كه پيش از اين، يا دست‏كم در نظام جمهورى اسلامى، از مراجع هم شكايت شده باشد و احياناً كسى در چنان مقامى را به دادگاه هم احضار كرده باشند؟ من كه يادم نمى‏آيد. حالا فكر مى‏كنم يعنى آيا مى‏شود در جمهورى اسلامى يك مرجع را به دادگاه خواند؟ صرف‏نظر از آن كه اين اتفاق بيفتد يا نه، اصلاً خودِ اين شكايت امر غريب و تازه‏يى است. مرتد خواندن يكى از مهم‏ترين نظريه‏پردازهاى اين دوران اسلام توسط يك نهاد نظامى هم غرابت چندان كم‏ترى ندارد. نامه‏ى نورى‏زاد هم كه جاى خود دارد.

 اما اسم اين اتفاق‏ها واقعاً چيست؟ جابه‏جايى، آشفته‏گى، يا از بين‏رفتن مرزهاى سياسى و فرهنگى؟

 وقتى يادمان باشد كه برخلاف جنبش‏هاى سياسى مهم پيش از اين، چه‏طور اين جنبش رهبرى كاريزماتيك و يكه ندارد، و طرف‏داران‏شان چه‏طور از ظرفيت‏هاى خود نظام (مثلِ همين راه‏پيمايى روز قدس و نماز جمعه و غيره) براى پيش‏برد اهداف‏شان استفاده مى‏كنند، آن‏وقت انگار بيش‏تر مطمئن مى‏شويم كه اتفاقى فرهنگى، و نه فقط سياسى، در اين‏جا افتاده است. مرزهاى قبلى از بين رفته و مرزهاى جديدى رسم شده، و ماهيت پوزيسيون و اپوزيسيون عوض شده است، نه فقط در آدم‏ها و كميت‏شان و جبهه‏شان، كه در روش‏ها و هدف‏ها و خيلى چيزهاى ديگرشان.

 اما آيا اين تغييرات پايدار خواهند بود؟ آيا كمكى به تغييرات سياسى خواهند كرد؟

 به گمان من اگر اين تغييرات فرهنگى عميقاً اتفاق افتاده باشد، لزوماً به تغييرات سياسى هم منجر خواهد شد. نمى‏دانم چه‏طور مى‏شود نشان داد كه اين تغييرات عميق بوده‏اند، اما دست‏كم اين را مى‏دانم كه اگر اين تغييرات از طرفى تداوم داشته باشند و از طرف ديگر در نتيجه‏ى همين تداوم تبديل به نهادهاى اجتماعى شوند، معنايش حتماً پايدارى اين تغييرات و عميق شدن آن خواهد بود.

 بگذاريد در تكمله‏ى اين بحث گريزى بزنم به كانون نويسنده‏گان و تشكيل‏اش. تا آن‏جا كه من مى‏دانم نطفه‏ى تشكيل كانون نويسنده‏گان در سال 46 بسته مى‏شود، زمانى كه دولت يا منسوبانش مى‏خواستند كنگره‏يى فرهنگى - ادبى راه بيندازند. جمع كردن امضاء توسط آل‏احمد و هم‏فكران‏اش از نويسنده‏گان در مخالفت با تشكيل اين كنگره، باعث مى‏شود آل‏احمد و ديگران لزوم داشتن يك نهاد براى نويسنده‏گان را احساس كنند و بروند دنبال چنين كارى (جزيياتش را طبعاً بايد در نوشته‏هاى آدم‏هاى مطلع و درگير خواند). خلاصه مى‏خواهم بگويم آن‏ها نه فقط جلوِ برگزارى كنگره را مى‏گيرند، بلكه سنگ بناى كانون را بر "نه" گفتن به فعاليت‏هاى دولتى مى‏گذارند و از آن پس خطكشى پررنگى بين فعاليت‏هاى فرهنگى دولتى و غيردولتى ايجاد مى‏شود.

 خب، راستش خيلى وقت‏ها، و همين‏طور وقتى اين قضيه‏ى شركت در نمازجمعه و حالا هم روز قدس پيش آمده، به آن دوران فكر كرده‏ام و اين‏كه اگر نويسنده‏ها مى‏گذاشتند آن كنگره برگزار شود، آيا نمى‏توانستند جهت آن را به نفع خودشان تغيير بدهند، يا سهمى از آن داشته باشند؟ يا دست‏كم كنگره‏يى در كنار آن براى خودشان راه بيندازند و آن كنگره‏ى دولتى را كم‏رنگ كنند؟ آيا جز آن اقدام سلبى چاره‏ى ديگرى نبود؟ مقصودم طبعاً راه‏هاى ايجابى‏يى شبيه آن‏هايى است كه گفتم.

 با وضعيتى كه امروز كانون نويسنده‏گان دارد و در گذشته داشته، و خيلى از فعاليت‏هاى ديگرى كه اهل فرهنگ كرده‏اند و اغلب هم ناتمام مانده يا اغلب توسط دولت‏ها در نطفه خفه شده، راست‏اش به اين نتيجه رسيده‏ام كه كارهاى سلبى نتايجِ غلطى به بار مى‏آورند، چه از طرف دولت انجام شوند و چه از طرف غيردولتى‏ها. به خصوص در حوزه‏ى فرهنگ كه هر كار ايجابى‏يى كه در آن اتفاق بيفتد، گمانم در نهايت نتيجه‏ى مثبت خواهد داشت و نه منفی.

بگذارید دوباره به اتفاق‌های گفته شده برگردم تا بگویم، آن تغییر فرهنگی انگار یک وجه مهم‌اش همین است که اپوزیسیون یاد گرفته بیش‌تر از روش‌های ایجابی استفاده کند تا سلبی. و انگار هر چه می‌گذرد این یادگیری یا توانایی بیش‌تر هم می‌شود.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 18:30  توسط حسین سناپور  | 

 

دوستى سؤالى را كه در جمع ديگرى مطرح شده بود با من هم در ميان گذاشت: چه‏قدر دست‏آوردهاى جنبش بعد از انتخابات در مقايسه با كشته‏ها و لطمه‏هاى روحى و روانى‌یی كه خيلى‏ها خوردند، ارزش داشته است؟

 هر دومان چيزهايى گفتيم كه خلاصه‏اش گمانم مى‏شد اين‏كه: جانِ انسان‏ها بالاتر از آن است كه بشود با چيزى غير از خودش مقايسه‏اش كرد. يعنى سنجيدن جان و زنده‏گى آدم‏ها با هر چيزى اعم از دست‏آوردهاى فرهنگى و سياسى و مانند اين‏ها، بى‏معنا و شايد بى‏خود است. چنان كه گويا سارتر زمانى چيزى شبيه اين گفته بوده كه جان يك آدم مهم‏تر است تا تمام كتاب‏ها. درست گفته يا غلط؟ هيچ‏كدام. اساساً اين سنجشى بى‏معناست. خانواده‏يى كه عزيزى را از دست داده‏اند، هيچ چيز جاى‏گزين فرزندشان نخواهد بود، و آن‏ها كه غرور و روح‏شان آزرده شده، هيچ چيز التيام‏بخش آن نخواهد بود. اما افسوس كه جز با همين خون و روح آدمى‏زاد اين تاريخِ كوفتى بشريت جلو نرفته است.

 اما در همين روزهايى كه اين بحث‏ها را داريم، در همين كشور عراق هر روز چندين نفر در بمب‏گذارى‏هاى انتحارى و غيرانتحارى كشته مى‏شوند. دو سه روز پيش در پنج بمب‏گذارى در يك روز حدود 90 نفر كشته و 500 نفر زخمى شدند. خب، اين نتيجه‏ى چيزى جز عقب‏مانده‏گى سياسى و اجتماعى نيست. اين‏طورى است كه آن‏وقت فقط در مقايسه‏ى چنين شرايط و كشتارهايى مى‏شود گفت اين جان‏هايى كه امروز آسيب ديدند، جلو كشتارهايى اين‏چنينى را، كه در عراق و افغانستان و مانند آن هست، مى‏گيرند. جنبش‏هاى درون‏زا، به‏خصوص اگر كه مسالمت‏آميز باشند، با همه‏ى هزينه‏هايى كه مى‏دهند، جلوِ خشونت‏هاى قومى و مذهبى و غيره را پس از آن خواهند گرفت، يا دست‏كم كم‏ترش خواهند كرد.

 پس انگار فقط شايد در نگاهى كلى‏تر و مقايسه‏يى بشود گفت كه پيش‏رفت‏هاى سياسى و اجتماعى و فرهنگى، چون در درازمدت جلوِ كشتارهاى بيش‏ترى را مى‏گيرند، قابل مقايسه با جان آدمى‏زاد هم هستند.

 اما بگذاريد اصل حرف‏ام را در آخر بزنم: اين‏كه دست‏آورد اين جنبش تا همين حالا چه بوده؟

 به گمان من تغيير نگاه بوده در همه‏ى جنبه‏ها؛ در نگاه ما به سياست، به حكومت، به شيوه‏هاى مقابله با زور، به بدى‏هاو خوبى‏هاى همسايه‏هامان، هم‏كاران‏مان، ارزش‏گذارى دوباره‏ى رفتارهاى به‏خصوص اجتماعى آن‏ها، به سياست‏مداران‏مان، به صف‏بندى‏هاى جديد سياسى، و غيره و غيره و غيره. هر كدام اين‏ها البته توضيح‏شان مفصل است و از عهده‏ى من هم خارج، اما بگذاريد يكى‏شان را كه به نظرم شايد آشكارتر و از جهاتى هم فعلاً مهم‏تر به نظرم مى‏رسد، كمى با تفصيل باز كنم، يعنى همين صف‏بندى‏هاى سياسى جديد را.

 به گمان من اين بار بيش‏تر از هر وقت ديگرى اخلاقيات منشاء تعيين جبهه است و نه گرايش‏هاى اقتصادى و نه گذشته‏ها و نه آرمان‏هاى دوردست سياسى. هم‏راه شدن يا نشدن با دروغ و تقلب، مخالفت يا سكوت (چه در موافقت، چه در مخالفت) با شكنجه‏ها و آزارها، و در كل خشونت سازمان‏دهى شده، اين‏ها نكاتى است كه به گمان من مبناى جبهه‏بندى است و نه مسائلِ نظرى و اقتصادى و غيرِ آن. به همين دليل هم هست كه كسانى برخلاف جبهه‏ها و خاستگاه‏هاى سياسى و طبقاتى‏شان موضع مى‏گيرند، چون مسائل روشن‏تر و مهم‏تر از آن است كه كسانى پشت ايده‏آل‏ها و نظريه‏هاى سياسى موضع بگيرند. آزار و خشونت و دروغ و تقلب از طرف هيچ كس و در هيچ شرايطى هيچ جور قابل توجيه و لاپوشانى نيست. به همين دليل هم هست كه امروز مى‏بينيم كسانى كه ظاهراً هميشه در جبهه‏هاى مقابل هم بوده‏اند، در كنار هم هستند و از موافقان خشونت و دروغ، مدام كاسته شده و مى‏شود. و باز به همين دليل است كه هر كس كه انسانيت و رفتار انسانى برايش مقدم بر هر سياستى است، در جايى است كه بايد باشد، يعنى در صف مخالفت با خشونت و شكنجه و دروغ.

 آيا همين دست‏آورد كمى است كه امروز صف‏بندى‏ها روشن‏تر و قاطع‏تر شده، و ظرفيت‏هاى آدم‏هاى سياسى و فرهنگى و غير آن به‏تر از هر زمانى معلوم شده است؟

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 16:13  توسط حسین سناپور 

 
نقل مطالب اين وبلاگ (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است