مدتی پیش برای پرونده ی مجله ی ادبیات و سینما درباره ی جهانی شدن ادبیات ایران، مطلبی نوشتم که در آخرین شماره ی این مجله در کنار مطالبی از تعدادی زیادی از نویسنده گان کشورمان چاپ شده است. به نظرم پرونده ی خوبی است و کسانی که به این موضوع علاقه مندند، بد نیست آن را بخوانند. اما مطلب خودم را در این جا هم می گذارم:
چرا ادبيات ايران جهانى نمىشود؟
بگذاريد اول ببينيم جهانىشدن ادبيات براى ما يعنى چه. طبعاً مقصودمان ادبيات امروز، يا معاصرمان است، وگرنه ادبيات كهنمان كه گمانم به قدر كافى مطرح هست، و بعيد است انتظار بيش از آن داشته باشيم، يا دستكم بعيد است در اين سؤال مقصودمان آن بوده باشد. خب، آيا مقصود از طرح اين سؤال اين است كه انتظار داريم به اندازهى كشورى مثلِ آمريكا، يا حتا فرانسه، ادبياتمان در جهان شناخته شده باشد؟ بعيد است. همهمان فرقهاى آشكارِ فرهنگى، زبانى، رسانهيى، اقتصادى و غيره و غيرهمان را با اينطور كشورها مىدانيم. پس احتمالاً داريم خودمان را با مثلاً تركيه، پاكستان، پرو، كلمبيا، برزيل، كرهى جنوبى، و مانند اينها مقايسه مىكنيم. اما واقعاً از كشورى مثلِ برزيل با آن جمعيت و اقتصادى كه الان نمىدانم پنجم يا ششم دنيا است، ما چه نويسندههايى را مىشناسيم؟ من كه كسى را يادم نمىآيد. از كرهى جنوبى چه طور؟ باز هم من كسى را به ياد نمىآورم. از تركيه و پرو و كلمبيا، خب، دو سه نفرى را مىشناسيم. مثلاً از پرو يوسا را حتماً مىشناسيم. اما شناخت من از ادبيات يا داستاننويسى پرو به همين ختم مىشود. از كلمبيا هم به ماركز ختم مىشود. از تركيه هم كه همين بغل گوشمان است و نزديكىهاى فرهنگى و تاريخى زيادى داريم، فقط دو اسم: اورهان پاموك و ياشار كمال. بخشى از اين ناآشنايى طبعاً به آشنايى اندك من برمىگردد. اما آنها كه ادبيات اين كشورها را مىشناسند، چند نفر را مىتوانند نام ببرند كه شهرت جهانى داشته باشند؟ گمان نكنم بتوانند از هر كشور دست بالا يكى دو اسم بيشتر نام ببرند.
آيا مقصود ما از جهانىشدن مثلاً داستاننويسىمان همين است، كه يكى دو اسم داشته باشيم كه فلان و بهمان جايزه را گرفته باشند و شهرت جهانى پيدا كرده باشند؟ بعد راضى مىشويم؟ مثلاً اگر گائوزينگجيان چينى ايرانى بود، ديگر خيالمان راحت مىشد كه ادبياتمان جهانى شده است؟
به گمان من خيلىها فقط دنبال همين هستند، كه يكى از طرف همه به جاشان گل بزند. يكى مثلِ اصغر فرهادى، تا همهمان در خوشحالى و برندهشدن او خودمان را شريك بدانيم و خيالمان راحت شود كه چيزى از بزرگان جهان كم نداريم. اما آيا كم نداريم؟
به گمان من اين سؤال، كه چرا ادبيات ايران جهانى نمىشود، به دو دليل توى ذهن ادبياتىهامان رفت. يكى به دليل موفقيتهاى جهانى سينماى ايران، و ديگرى به دليل رشدى كه مىديديم داستاننويسىمان كرده. خب، تفاوتهاى سينما و ادبيات آشكار است و به نظرم مدام بايد اين تفاوتها را به خودمان يادآور شويم. و البته اين را هم ببينيم كه بعد از اين بيست سال جهانىشدن سينمامان، تازه اصغر فرهادى دارد جايزهيى را مىگيرد كه واقعاً او را در سطح مخاطبان جهان معرفى مىكند و مىتواند واقعاً مايهى غبطهى سينماگران و منِ داستاننويس باشد. منظورم طبعاً توى اسكار است و نه حتا گلدنگلاب. اما رشد داستاننويسىمان چه قدر بوده كه انتظار داريم جهانى شود؟ در داستانكوتاهنويسى ما از دههها پيش داستانهاى خوبى براى عرضه به جهان داشتيم و اين داستانها در اين دو سه دهه بيشتر هم شدهاند. اما گمانم همهمان متوجه هستيم كه كسى با داستان كوتاه توى جهان مطرح نمىشود. طبعاً يكى دو استثناء مثلِ بورخس و كاور را بايد همان استثناء دانست و نه قاعده. قاعده اما اين است كه رمانها در جهان مطرح مىشوند، و واقعيت اين است كه ما به لحاظ رماننويسى نه فقط تا حالا شاهكار ننوشتهايم، كه رمان خوب هم كم نوشتهايم. بسيارى از اين رمانها هم چنان رنگوبوى ملى داشتهاند كه دركش براى مردم جاهاى ديگر دنيا به سادهگى ممكن نبوده و نيست؛ مثلِ شازده احتجاب و كريستين و كيد و جاى خالى سلوچ و همسايهها و غيره و غيره. بوف كور هم ظاهراً به زبانهاى زيادى ترجمه شده، اما خب، شاهكار كه نيست و ادبيات جهان هم خالى از كارهاى مشابه آن نبوده تا شهرتى جهانى پيدا كند. پس ما با كدام كار مىخواهيم شهرتى جهانى پيدا كنيم؟ به نظر من تا الان با هيچ كار.
اما آيا معناى اين حرف اين است كه ادبيات ما لياقت طرح بيش از اين را در جهان ندارد؟ به گمان من حتماً دارد. اما نه با شاهكارهايى كه نداريم، با همين كارهاى خوب يا نسبتاً خوب، يا حتا پرفروشهايى كه داريم. و طبعاً مطرحشدن با چنين كتابهايى آهسته و زمانبر است. چنان كه همين حالا هم مىشنويم رمانهايى در آلمان و فرانسه و ايتاليا و گاهى هم در آمريكا ترجمه و چاپ شدهاند و گاهى فروش خوبى هم داشتهاند؛ اين طور كه شنيدهام، مثلاً چراغها را من خاموش مىكنم، بامداد خمار، سمفونى مردهگان، و يك داستان عاشقانهى سانسور شده (از مندنىپور). خيلى كتابهاى ديگر هم ترجمه و چاپ شدهاند كه فروش خوبى نداشتهاند، يا به دليل ضعف ناشر، يا ترجمه، يا اصلاً داشتن خصوصيات كاملاً بومى.
به هر حال هر اتفاقى كه تا حالا افتاده، به گمان من معناش به آهستهگى مطرح يا جهانىشدنِ داستاننويسى ايران است به ناگزير، و به دلايلى كه گفتم.
اما يك نكتهى مهم هم هست كه گذاشتم براى آخر بحثم: ما خودمان چه قدر داستاننويسىمان را ارج مىگذاريم كه حالا از جهانيان انتظار چنين كارى داريم؟
دستگاههاى دولتى، كه بيشترين امكانات را دارند براى تبليغ ادبياتمان در ايران و جهان، عمدهى كارشان سنگاندازى و مانع تراشيدن است، از سانسور گسترده و بىحساب و كتاب بگيريد تا مانع برگزارى جوايز ادبى خصوصى شدن و تا ندادن امكانات مكانى و سرمايهيى و ايجاد نكردن بنيادى براى ترجمهى كارهاى ايرانى (كارى كه لااقل شنيدهام تركها كردهاند)، تا استفاده نكردن از رايزنهاى فرهنگى براى اين كار و غيره و غيره. خب، فعلاً انگار جز اين انتظارى از دستگاههاى دولتى نبايد داشته باشيم. اما از خودمان چه؟ مگر دوستانمان كم بد و بىراه نثار هم، نثار داستاننويسى هم، نثار جايزهها، كلاسها، نوع داستاننويسى همديگر مىكنند؟ مگر خودمان اصلاً همديگر را قبول داريم و جدى مىگيريم كه ديگران بگيرند؟ مگر يكى ديگرى را به دليل نخبهنويسى تخطئه نمىكند و آن يكى ديگران را به دليلِ عامهپسندنويسى؟ مگر به ازاء چند هزار جايزهى داستاننويسى آمريكا و فرانسه و غيره، ما چند جايزه راه انداختهايم و حفظشان كردهايم؟ يا اصلاً چند تامان به روى خودمان آوردهايم و اعتراضى كردهايم به تعطيلى جايزهى يلدا، جايزهى روزى روزگارى و غيره؟ جز اين است كه هرچه اعتراض داشتهايم به برگزارى جوايز كردهايم و برگزاركنندهگانشان؟
خلاصه كنم: جهانىشدن داستاننويسى ما آغاز شده و اندك اندك دارد راه خود را مىرود. به همان اندازهى رشدِ داستاننويسىمان، در عرصهى جهان هم مطرح خواهيم شد، دير يا زود. اما شرط اولاش اين است كه خودمان داستاننويسى يا كل ادبياتمان را در خودِ ايران مطرح كنيم، برايش خيلى بيش از اين خواننده، مجله و منتقد جدى پيدا كنيم، آن وقت جهان هم ناگزير ادبياتمان را خواهد ديد.
18 بهمن 90
یک توضیح: نمی دانم تا حالا نشریه های جهان کتاب یا عروسک سخنگو را دیده اید یا نه. دو مجله ی کاملا متفاوت اند؛ یکی برای اطلاع رسانی حوزه ی کتاب، و دیگری مجله یی کوچک و جمع و جور برای بچه ها. زری نعیمی برای هر دو نشریه می نویسد و البته جزو گرداننده گان مجله ی عروسک سخنگو است. در جهان کتاب هر بار بر تعداد زیادی کتاب داستانی یادداشت های نسبتا کوتاه می نویسد. برای کتاب های چند سال اخیر من هم نوشته است و معمولا با لطف. چون این مطالب در فضای اینترنت منتشر نشده و خود نشریات هم کم تر دیده می شوند، ازشان خواهش کردم یادداشت هاشان بر کتاب هام را برام بفرستد تا در این جا بازنشرشان کنم. و او لطف کرد و فرستاد. من فقط دو یادداشت درباره ی مجموعه ی شعر "سیاهه ی من" و "لب بر تیغ" را این جا می گذارم:
حالا حالم بهتر است، خیلی بهتر
حسین سناپور، مجموعه شعر سیاههی من، نشر چشمه، چاپ اول: 1390من سیاه سیاه بودم از نحسی و بداخلاقی. ایستاده بودم کنار بخاری و داشتم فکر میکردم این بار این همه نحسی را با چه پاککنندهای پاک کنم از چیزی که خودم باشم. که دستی زنگ زد و من باز کردم و دستی دراز شد از لای در و مجموعه «سیاههی من» را گذاشت تو دستم. سناپور این بار دستش را کرده در جیبش و یک مجموعه شعر از آن بیرون آورده. با همان نحوست سیاه که خودمن را سفت چسیبده، میگویم سناپور و شعر؟ میبینم پنجهای سیاه افتاده روی کتاب «سیاههی من». در را که بستم، ایستاده کنار بخاری، خواندمش. همین که بازش کردم، «باغوحش من» آمد. گفت: «من ماهیام/ شناور رویاهای سیاهی که از دهانام بیرون ریختهام» هنوز خط اول را نخوانده بودم که یاد همین نوشتهی امروزم افتادم. از باغوحشم گفته بودم ترانه محمدی.
سیاهههای سناپور، نحسی سیاهم را یک قدم عقب برد. خندیدم، گفتم فقط همین یک قلم جنس را کم داشتیم که سناپور هم شاعر بشود! یا نه، شاعر نباشد ولی لیستی از سیاهههایش را به شکل شعر درآورد. من اگر جای حسین سناپور بودم قبل از چاپ، چند تا از آنها را برای مجلهی «عروسک سخنگو» میفرستادم. مثل همین «باغ وحشِ من». سیاهههایش از داستانهایی که برای نوجوانان نوشته، قشنگتر و شیرینتر است. سیاهههایش اصلاً سیاه نیستند. برخی از آنها را که میخوانی، زاویه دیدی تازه، کودکانه و شیرین دارند. رفتارش با کلمات و زبان، خیلی ساده و خودمانی است. مثل دو تا رفیق که از هم رودربایستی ندارند و لنگهایشان را جلوی هم دراز میکنند و لم میدهند و گپ میزنند. نگاه کنید به فیلاش: «فیلام من/تکیه دادهام به خرطومام/چند سالی است دارم سعی میکنم انگشتانام را باز کنم/تا چیزی بخورم.» و کنار فیل، «مورچهام» دیده میشود که هر روز دارد با پشگلها تمرین میکند، تا این که کرهی پرنخوتِ سنگین را بالاخره بلند کند. من همراه شیر و فیل و مورچه و آن پشگلِ پرنخوت، از سیاهیام کمی تا قسمتی بیرون کشیده شدم. دلم میخواست این شعری باشد برای اول عروسک. در این قحط سالیِ شعر و داستان. این را هم بگویم که من فقط با برخی از شعرهایش این جوری گره خوردم، نه همهی آنها.
برخی از آنها طعم خوشِ تلخی دارند، مثل «از بچهها» با شروع دلچسب: «وقتی طاعون و وبا باشد و قحطی/پنج و شش بچه کم است/...» زاویه نگاهش به بچه غافلگیرکننده است. وقتی به میانهی شعر میرسی، خواندنیتر میشود: «اما اگر وضعت عالی باشد/میتوانی فقط خودت را داشته باشی/خودت و پنجرههایی را/...»
و چقدر خندیدم، خودم، تنهایی، با همان نحسی سیاهام وقتی «شیر» را خواندم. انگار همین الان در خیابانم و شیری جلویم ایستاده، آن هم: «اگر شیری زیر باران/توی خیابان/ایستاده باشد/...» و جملهی: «تو چه کار میکنی؟» اگر شیری در زیر باران از من آدرس بخواهد، چه کار کنم؟ سالها و سالهاست که در شعر کودک و نوجوان خبری از تازگیها نیست یا خیلی خیلی کم است و حالا رد پای شیر روی سیاهههای سناپور افتاده است. هر چه هست این کلمات، شعر، داستان، سیاهه، با خواندنش از هالهی نحس ناامیدی، بیرون خزیدم. گفتم با خودم برو به جلوتر و از شیر بپرس تو این جا چه کار میکنی؟ چرا جنگل را ول کردهای به خیابان آمدهای، آن هم زیر باران؟! بعد پا به پای شیر، پر از خنده و شادی رسیدم به «حیرانی» و باور نمیکنید چه قهقههای زدم وقتی این را خواندم: «الاغ که نمیتوانم بهات بگویم/آن چشمهای معصوم آرام را که نداری.» قبل از دیدن الاغ، فکر می کردم این بار دیگر آخر خط است. دیگر نخواهم توانست از پسِ نحوستی که جلویم قدعلم کرده، برآیم. گفتم این بار دیگر شکست خوردهام، خواهم خورد، میخورم. شکست نحس و سیاه هست، اما «الاغ» سناپور هم هست و شیرش، و گربه بره کافکاییاش. من سوار الاغی که سناپور با کلمات سادهاش ساخته بود شدم. قبل از الاغ و شیر میخواستم، یک گوشه بنشینم و به این سرنوشت رو به زوال، تلختر از هر بار بگریم. سیاهههای سناپور اجازهی این کار را نداد و گفت: «این جا کاش جهنم نباشد/تنگ و تاریک و پر زباله/کاش مبل و اثاثهاش/جانورهای درونات را به یادت نیاورد.»
سناپور شاعر نیست. شاید چیزهایی هم که نوشته شعر نباشد و شاید هم باشد. من فقط دارم از رابطهی خودم با این کلمات میگویم. از نحسیِ سیاه با سیاهههای سناپور. دارم برای شما روایت میکنم اتفاقی را که بین من و این مجموعه رخ داده، آن هم نه همهی آنها، با برخیهایش، که ده، شانزده تا هستند در میان مجموعه شصت و سه تایی.
دوست ندارم به خودم دروغ بگویم. برای همین به شما هم دروغ نمیگویم. هر چند سناپور نوشته باشد: «بهام دروغ بگو: نگذار خودم را این تو حبس کنم/دوباره بهام دروغ بگو/تا بیایم بیرون/بگو که تا دو ماه دیگر درست میشود... یا با یک تلفن/یا یک لبخند./بگو که اینها رفتنیاند/ که میرویم مسافرت/خانه میخریم/ جوایز قرضالحسنه را برنده میشویم/برای دخترمان شوهر نجیب پولدار پیدا میکنیم/ ... بگو... باز بهام دروغ بگو!» من از دروغ بیزارم، از گفتناش و از شنیدناش، ولی از دروغهایی که سناپور آرزوی شنیدناش را دارد، خندیدم. تا رسیدم به گفتوگوی عاشقانهی ماه و سنگپشت در شبهای روشن: «ماه گفت/من با ضربان دلام کوچک و بزرگ میشوم/سنگپشت گفت/من زمان را بیقدر میکنم در شتاب پاهام.» داشتم در شتاب پاهای سنگپشت گم میشدم که پلنگ آمد کنار روح جنگل تا بخواند: «پلنگ به نوشیدن تو میآید پایین دستهای کوهستان/یا تویی در رگهای پلنگ جاری و/او را تا سرانگشتان ماه بالا میکشی؟»
حالا حالم بهتر است. خیلی بهتر. آن دست که از لای در، سیاههی سناپور را گذاشت توی دستم، نگران بود. شاید قیافهی نحسم را دیده بود. پرسید خوبی، یعنی میخواست بپرسد چرا این همه درب و داغانی، چرا صورتات این همه خسته و پژمرده است؛ فقط پرسید خوبی؟ هنوز کتاب توی دستم بود. هنوز نخوانده بودمش، او پایین بود، جلوی در، پای افاف و من پشت گوشی. حالا میگویم حالا حالم بهتر است، خیلی بهتر. سناپور در نسخهاش این را گفته: «حالا حالم بهتر است/یک کم کار فکری کرهام/دو کم کار یدی./هر که سراغ مرا گرفت/بگو دارد همین نسخه را میپیچد/برای همهی دردهای بیدرمان.»
و چه دردی بیدرمانتر از دردهای من. پس من زودتر از همه نسخهی سناپور را پیچیدم. و حالا، حالم بهتر است. خیلی بهتر.
لب بر تیغ
نویسنده: حسین سناپور ناشر: چشمه چاپ اول: 1389 تعداد صفحات: 164 ص قیمت: 4000 تومان
این حسین سناپور نیست. یعنی این رمان را حسین سناپور ننوشته است. من باورم نمیشود. یکی خودش را جای او گذاشته. یکی خودش را جعل کرده به نام حسین سناپور. سبزیان را که یادتان هست؟ همان که عباس کیارستمی فیلماش را ساخت به نام «کلوزآپ». او که خودش را گذاشته بود جای محسن مخملباف. حسین سناپور را خوب خوب میشناسم. خط به خط دنبالش کردهام. از همان اول با «نیمهی غایب»اش. بعد «ویران میآیی»اش. همین چند روز پیش بود که برای شما از «شمایل تاریک کاخها»یش نوشتم. او نویسندهای بود که در فضاهای دانشجویی دم میزد. سر و کارش با شخصیتهایی مثل سیندخت و... بود. در شمایل تاریک کاخها، همان خط دانشجویی را بدون دانشگاه و همگام با خانه و خانواده و تأهل ادامه داده. همان دانشجویان هستند که حالا صاحب خانه و کاشانه شدهاند. از مکان چرخیده و به تاریخ بازگشته، و به دنبال شخصیت اصلی یا هویت تاریخی راویاش میگردد تا دریابد فرهنگ خشونت یک عارضه است که این چند سالهی اخیر شکل گرفته و پر و بال، یا نه ریشههایی فرهنگی و تاریخی دارد، که میرسد به شاه عباس کبیر در خاندان صفویه؛ میبینید همهی فضاها و شخصیتها از نقطهی صفر تا نقطهی کاخها، فرهنگی هستند و دانشجویی. لب بر تیغ اما گردشی 180 درجهای است. هیچ خبری از آن فضاها و شخصیتها نیست. از همان اول که پایت را میگذاری به فصل اول، باند تیغ به دستهایی مثل داوود و بتول و اصغر تیزه از یک طرف و باند امیرکلّه و منصور فری با نوچههای تیغ بر کف از همه طرف محاصرهات میکنند. همهی خانوادهی داوود دربست دمتیغی هستند. پدرش حمزه اعدام شده به جرم قاچاق و برادرش اسماعیل هم. ماجرا بر سر دختر چشم قهوهای است به نام سمانه. باند امیرکله که میخواهند دختر را بربایند، با تیغ تیز داوود خطخطی و لت و پار میشوند و امیرکله در به در میافتد به دنبال داوود تا از صحنهی زمین پاکش کند. باند امیرکله با توطئهای پشت پرده توسط مردی به نام ثقفی که همکار پدر سمانه است و دوست سابق فرنگیس (مادرخواندهی سمانه) میخواهند برای نوعی انتقام و باجگیری سمانه را بدزدند. سمانهای که نازپرورد تنعم است و لای پنبه بزرگ شده و دنیا را جایی امن و امان میپنداشته، و بچهای کاملاً مثبت و تسلیم بوده و کسی تا به حال بالاتر از گل به او نگفته و او هم نشنیده؛ همین او ناگهان میافتد در میانهی تیغ به دستهایی که مثل آب خوردن گلوی هم را میبرند. و زندگی روزمره و یومیهشان از همین تیغهاست که میگذرد. لب بر تیغ دارند و زبانشان یعنی شکل گفتوگویشان با هم از تیغ میگذرد. شما باور میکنید نویسندهای مثل حسین سناپور که همهی آثارش و شخصیتهایش از نوع سیندخت بودهاند و کورش و سپیده و معصومه و ناصر که برای رفتن به مسافرت اصفهان ودیدن آثار تاریخی، کلی کتاب میخوانند و مدام با هم بحث میکنند. حالا از لب بر تیغها بنویسد. حتماً من اشتباه میکنم. برای همین شمایل تاریک کاخها را دوباره باز میکنم. میخواهم ببینم چه کسی خودش را جای سناپور جا زده است.صدای ناصر را میشنوم انگار او هم یک جورهایی آخرهای داستان از تیغ به دستها میگوید. از آن جوانهای هیکلی: «آن همه جوانها را که توی تهران میدیدم رفتهاند باشگاه و هیکل درست کردهان، بهشان میخندیدم. حالا میبینم حق دارند. ما هنوز اول میجنگیم و بعد حرف میزنیم.» میگوید: «این جوری بزرگ میشویم، کار میکنیم، کشورداری میکنیم، عشقورزی میکنیم...» فکر میکنم با خودم چقدر راست میگوید. تیغ بر کف و لب بر تیغها همه چیز را اداره میکنند. مثل همهی این اسیدهایی که پاشیده میشود روی سر و صورت دختران به عنوان عشقورزی، به جای گفتن دوستت دارم. همه جا عشق، خشونتها را غلاف میکند، این جا عشق، خشونت را لخت و برهنه میکند. به پایان که میرسیم در شمایل تاریک کاخها، چشممان به امیرکبیر میافتد، او که میخواهد امورات کشور را اصلاح کند و با عقل و خرد و سیاستورزی کشور را اداره کند، جوابش را با تیغ میدهند. یعنی حواست باشد امیرکبیر خان تا بوده این کشور با تیغ اداره شده، میبینی که مثل آب خوردن رگهای تو را که امیرکبیر باشی میزنیم آب هم از آب تکان نمیخورد و تکان هم نخورد.» داشتم جستوجو میکردم در رمان قبلی سناپور تا پیدا کنم چه کسی خود را به جای سناپور جا زده و «لب بر تیغ» را نوشته است. چگونه حسین سناپور میتواند از آن فضاهای فرهنگی، فرهیخته و روشنفکرانه وارد فضای تیغ به دست و لب بر تیغها بشود. آن جایی که شخصیتها، موقعیتها و دغدغهها از جنسی است کاملاً ناشناخته و دور و بیگانه با حسین سناپور. چون وقتی «لب بر تیغ» را میخوانی، میبینی که هیچ اثری از سناپور نیست، و فقط همینها هستند که باید باشند. و این است که شگفتانگیز است و باورنکردنی. هر چه دنبال سناپور میگردی خبری از او نیست، هیچ ردی از خودش باقی نگذاشته، هر چه هست داوود است، امیر کله، ثقفی، سمانه و فرنگیس. و این یعنی نویسنده کسی است که بتواند مدام از خودش فاصله بگیرد، دور شود و در جایگاه دیگری و دیگران قرار بگیرد. نه دیگرانی که از جنس او، نزدیک به او، مشابه او هستند و میاندیشند و دغدغههایی از نوع او دارند و ذهن و زبانشان به هم نزدیک است؛ که دیدن، حس کردن، رفتار کردن، از نگاهی که کاملاً از شخصیت خودت و اطرافیانات و محیطات دور هستند. قدرتمندترین نویسندههای ما نمیتوانند علیرغم تلاشهای جانکاه و طولانی خود، از پس آن برآیند. شخصیتهای دیگری را انتخاب میکنند، اما هم چنان از همان جایی که خودشان هستند، میبینند، حس میکنند، میاندیشند و حرف میزنند. نمیتوانند خودشان را فراموش کنند تا توانمندی دیدن دیگران را پیدا کنند. نمیتوانند جای خود را تغییر بدهند. نویسنده به میزانی توانایی دارد که به خودش امکان خروج از خودش و ورود به دیگران را بدهد. امکان حرکت، جابهجایی، انتقال و چرخش. این عرصه تنها جایی است که به میزان صرفنظر کردن از خودت و حلول در دیگری و دیگران، قدرتهای پنهان خودت را آشکار میکنی. برای همین ناتوانی در انتقال و استحاله و محدودیت به خود است که آثار جدید تکرار آثار قبلی هستند و حتی پایینتر از آنها. برای همین «لب بر تیغ» در جایگاهی بسیار رفیعتر قرار میگیرد چون هیچ اثری از حسین سناپور نیست، او در شخصیت داوود، امیرکله، سمانه، فرنگیس و ثقفی، قدرت خودش را نشان میدهد. مثل برخی از هنرپیشگان بیهمتا چون پرویز پرستویی. او مدام نقشهایش تغییر میکند. نقشهایی کاملاً جدا از هم و به شدت متفاوت. از یک حزباللهی ستیزهجو و تنها، در «آژانس شیشهای» تا نقش پر از طنز و حقهبازی او در «مارمولک» و... قدرت بازیگری او وقتی خودش را نشان میدهد که تو هیچ اثری از پرستویی نبینی و فقط همان شخصیتی را که او بازی میکند، ببینی، حس کنی، مثل بازی فوقالعادهی او در سریال «زیر تیغ» در نقش اکبر. هیچ کدام از حرکات، رفتار و گفتار و واکنشهای او تکرار نقشهای موفق قبلیاش نیستند. و خیلی از نویسندههای ما مثل خسرو شکیبایی میشوند،در یک یا دو یا سه جا فوقالعاده میدرخشند، بعد همان جا میمانند و تکان نمیخورند. شکیبایی بعد از هامون علیرغم عوض شدن نقشها و جایگاهها، همان هامون بود در همه جا. با همان رفتار و گفتار و حرکات. عین همین حادثهی هلاکتبار بر سر برخی نویسندگان قدرتمند ایران هم آوار شده. آن قدر آوار سنگین است، که هر چقدر هم تلاش میکنند نمیتوانند یقهی خود را و شخصیتهایشان را از زیر آن سنگینی بیرون بکشانند. در ظاهر دست به خروج میزنند و محدودههای خود را میشکنند، اما این خروجی ظاهری است. حسین سناپور در «لب بر تیغ» از تمام موقعیتهای قبلی خود خروج کرده و وارد باند جاهلها شده. این یعنی «قدرت دیدن». نویسندهای که بتواند منهای خودش و همتایانش دیگرانی را ببیند که هیچ حشر و نشری با آنها نداشته. قدم بعدی حذف خود است از هر جایی که این شخصیتها حضور دارند: سناپور در هر فصل وارد ذهن یکی از شخصیتهایش میشود، شانه به شانهی دانای کل محدود به ذهن آن راوی. فصل اول از نگاه سمانه دیده میشود. از حس و نگاه او و عواطفاش و کنشها و واکنشهایش. در کنار مادرخواندهاش فرنگیس که دستی از دور در توطئهها دارد به خاطر حفظ منافع خودش. در گفتوگوهای سمانه با پدرش، که در پی برقراری امنیت از طریق باتوم است، البته برای بیفرهنگها؛ و مخالف حرف زدن با افرادی که آنها را از پیش مجرم و اراذل میداند: «چه طور متوجه نیستی؟ باج دادن به آدمی که مزاحم دخترم شده یعنی همکاری با مجرم. یعنی بستر درست کردن برای بیفرهنگی. من میدانم که اینها زبان باتوم را بهتر میفهمند» در فصل دوم نویسنده در شخصیت داوود حلول میکند. همه چیز به نگاه، احساس و اندیشهی داوود محدود میشود. از طرز نشستناش روی موتور، نگاهش به مأموران که آنها را «دکل» مینامد، برق چشمانش و خیابانی که آن را متعلق به خودش میداند: «دست راستش به فرمان بود و با دست چپش از جیب کاپشن چرم سیاهش تخمه درمیآورد و میانداخت توی دهان. آن جا بود. توی خیابانی که فقط چند ساعت پیش دو تا دکل را دراز کرده بود جلو چشم او. جلو چشمهای درشت قهوهیی او، که گندهتر شده بود و میخواست بپرد بیرون. میخواست بپرد وسط، درازشان کرده بود، چون آن جا مال او بود. نه هر کس که یک ماشین زیر پاش بود یا دو تا خط رو بازوش. یا تازه شاشش کف کرده بود و دیلاق شده بود.» قدرت شگفتانگیز نویسنده وقتی دیالوگها دهان باز میکنند، به اوج خود میرسد، هر کدام از آنها با لحن و زبان ویژه و منحصر به خودشان حرف میزنند. امیر کله و داوود و بتول مثل هم با یک لحن صحبت نمیکنند، به برخی از این دیالوگها اشاره میکنم: «امیر گفت: چرا ماتحتت روی صندلی بند نمیشود./نمیدانی زنده است یا مرده، آن وقت تن لشت را دربردی که زنگ بزنی./خفه شو، همان جایی که ریدی باش و گهت را این ور و آن ور نکش تا بیام.»/رو به قاسم گفت: واسهی همین دو تا خراش بودخودت را خراب کردی، رفقات را گذاشتی جلو تیغ یارو و این همه ننه من غریبم راه انداختی، جنازه.»/ ببند گالهات را، بگو از کدام طرف. آن جعبهی دستمال را هم از عقب بردار، بکش روی حیضت. تا بعد ببینم باهات چه کار کنم.» اینها برخی از دیالوگهای «امیر کله» رییس باند است. برای همین ویژگیها است که باور نمیکنم حسین سناپور باشد. چون هیچ اثری از آن سناپور نیست. و همین همهی شگفتانگیزی «لب بر تیغ» است. و همهی اینها باعث شد در این روزگار تلختر از زهر، و زجرروان، با خواندن لب بر تیغ با خودم زمزمه کنم: «من چقدر خوشبختم.» خوشبختم که نمیتوانم کتاب را زمین بگذارم. خوشبختم که این سناپور، آن سناپور نیست. و این یعنی سناپور هنوز هم هست. در روزگاری که اکثر نویسندگان به تبعیت از زمانهشان تبدیل شدهاند به الههگان دوزخ و مأموریت بزرگشان شکنجهی خوانندهی فلاکتزده. «لب بر تیغ» از قعر این سیاهچالههای روزگار و آن شکنجهی هولناک بیرونات میکشاند و میرساندت به قلهی پرشکوه خوشبختی و تجدید میکند بار دیگر آن پیمان ازلی را با خوانندهاش که بخوان و لذت ببر. بخوان و جهان را به گونهای دیگر از نگاهی دیگرتر تجربه کن. بخوان و ببین که در موقعیت غلبهی تهیمایگی و بیاندیشهگی و سهلگرایی و خالی از هر چیزبودگی، چگونه میشود همهی این نبودها را به بودن، بودنی زیبا، استوار و عمیق تبدیل کرد. من به عنوان یک خواننده از خواندن آثاری چنین به خود میبالم. از این که میتوانم در زمان زندگی خودم، آنها را بخوانم. از این که زندگی من معاصر است با نویسندگانی مثل حسین سناپور و باز میگویم به خودم: «من چقدر خوشبختم.»
عروس من
این که می رقصد، عروس غمگین من است
که مشت و لگدهاش را
برای من پرتاب می کند
برای روح سرگردان من
که پیدا و ناپیدا می شود
پشت تاب آدمها، صورت ها، گیلاس ها
جرعه ی بعدی، دعواهامان را به یادش خواهد آورد
برای همین دیوانه وار می رقصد
جرعه و چرخش بعدی آغوشم را
پس اگردر میان خنده های سرخوشانه اش
به گریه زد
این را به حساب من بگذارید
نه خودش
این دیوانه بازی های من است
که در او حلول کرده حالا
به اشک هاش هم هیچ کس دست نزند
این ها خاطرات مشترک ماست
که گاه به گاه یاد هم می آوریم
با این دست لخت و این گردن خمیده اش
من بارها تا توفانی ترین دریاها رفته ام
از سیاه ترین خواب ها گذشته ام
در بهشت هم که بودیم
با سیب دهانش
هبوط را بر هر زمینی تجربه کرده ایم.
حالا شب هنگام که عروسم بخوابد
من به تنهایی به بهشت باز خواهم گشت
می دانم که او هم در خواب
به آن جا خواهد آمد.
25 فروردین 91
قطع شده
تو دست من بودی
امتداد من تا سیب، تا پوست
تا دریایی که پشت پنجره مان بالا آمده بود
صندلی ام را در آفتاب می گذاشتی
تا روزگار خورشید
تاریک تر نشود از این
چروک های خیابان را
از پیش پام صاف می کردی
هر روز صبح
گرمایی را به امانت
در جیبم می گذاشتی
و هر شام، نگاه ات را
مثل فانوس دریایی
بر پنجره مان روشن می گذاشتی
و من نه قایق
که دریا بودم
و به شوق رسیدن به ماه
آن قدر موج برمی داشتم
تا تو و پنجره و خانه را
با خود ببرم.
ما
تو خاکستر بودی
بر آینه یی که قلب من در آن می تپید.
تو آینه بودی
و خاکسترهای نگاه من
آفتاب کوچک ات را تاریک کرده بود.
تو من بودی
و ما آینه و خاکستر را
از هم باز نمی شناختیم
و ماه می رفت
که در ما
خاکستر شود.
اثر
طعم لب گز تو
هنوز زیر زبانم است
وقتی دهانم به خنده یی با ز می شود
که فقط چند برگ
کوچک تر از بازشدن فصل پاییز است
دندان هام را هم
نه برای بازی گوشی پرنده ها
یا ترساندن تاریکی
که برای کارآگاهانی باز و به تماشا گذاشته ام
که آخرین تکه های تو را می جویند
بی آن که بدانند
تو در میوه های این تابستان
منتشر شده بودی.
ملکیادس
برادر
مگر تو ملکیادسی
که دائم، مثل پرنده یی، بر پنجره ام نشسته یی؟
ده سال تنهایی ات را مگر معنا نکردی، با مرگ ات؟
کتاب تنهایی ات به زبان سانسکریت نبود
ولی دیریاب تر از آن بود
و جنگ های باهوده و بی هوده
هیچ مکث و رحمی نداشتند
تا تو پای خودت را از میان شان به درکشی
و نه پای این و آن شهید را
و کسی چه می دانست
تو پای تنهایی ات
حتا تا بعد از آخر همه ی جنگ ها هم
ایستاده یی
و من چه می دانستم
پرنده یی می شوی تنها
که جز پنجره ی من
جایی نخواهی داشت
تا کتاب تنهایی ات را
هجا به هجا برایم بخوانی
چه می دانستم من
از کجا می دانستم آخر؟
چه جنگی!
دل ات را انکار کردی
مثل مادری عاصی
که کودک بازی گوشش را
از کلمات سپری ساختی و تیغی، قلعه یی
در نه توهای قلعه ات
از یکی به دیگری گریختی
تاریک تر و تاریک تر
با وردی که شاید
تو را از دست های آتشین ات
از دل ات
نجات دهد
و هم چنان هم می دوی
شعله ور و وردخوان
تا که در این جنگ
کی مغلوبه ی خودت شوی.
از خنکات
معجز تن ات
آبی بود
که از یخچال برمی داشتم
در شب های نیمه ی تابستان.
حالا در این زمستان
بر برف ها می خوابم
در یخچال می نشینم
با سردی سنگ های رودخانه سر می کنم
و باز
خاموش نمی شوم.
بهت
چشم بستم
هیاهوها آمدند:
شرشر رودخانه
جیک جیک گنجشک
هوی نجواگر نسیم
و لب خند تو
که آن قدر در چشم هایم زمزمه کرد
تا رودخانه بر صورتم جاری شد
گنجشک از گلوم پرید
و نسیم توی دلم خفت
بعد من خالی بودم
تنها مانده با بهتی
که روی درخت ها و کوه و آسمان
نشسته بود.
نگریز!
به هیاهو مگریز
از هیاهو مگریز
به سکوت و از سکوت هم
به دوست داشتن و از دوست داشتن هم
اما به زخم ایمان بیار
به درد
که تو را بی خود می کند از خود
تا آن
که روزها و سال ها
در تو دست و پا می زد
متولد شود.
تاس
مثل تاس می ریزم
جفت، تک، احتمالات بی شمار
اما من در هیچ کدام نیستم
در لبه ی جفت و تک می چرخم
و عددم هیچ وقت روی نخواهد داد
بر هر رویی که بیفتم
جایی دیگرم تاریک خواهد ماند
و نقطه هایی عاطل و مردد
در هر کنارم خواهند ایستاد
پس می چرخم و می چرخم
در هراس آن سرنوشت
که چه طاق و چه جفت اش
روی دیگر من است.
جهان من
اتاقم به کوچه باز می شود
تلویزیونم، به هر چه ندارم
تختم به تنهایی.
تابلوهایم زخم های دهان گشوده ام هستند
عصایم فاصله ام با زمین است
ویلچرم، اسبی که باد می راندش
به ناکجایی
که باد هم آن جا غریبه است.
عید؟
عید یعنی نرمی دستی
که پوست صورتات را
دوباره به یادت میآورد
با چنان لبخندی به رویات
که تو انگار
همان چمنزار سرسبزی
که خورشید هر روز از فرازش طلوع میکند.
عید یعنی همان تنی
که میگذارد دستها و پاها و شکم ات
چنان استوایی شوند
که نه انگار
تو ماموتی بودهیی
بازیافته از یخهای چند میلیون ساله.
26 اسفند 90
پرچم
در این باد مدام
تنات اگر دیرکی نبود
صورتات این همه پیچ و تاب نمیخورد
این همه چروکیده، در روی خویش
تابیده و باز، کشیده نمیشد.
آفتاب و غبار هم
گو باشد یا نباشد
با باد رقصیدن
خوش است.
28 اسفند 90
پرندهات
حالا سبک شدی!
(یا نکند سنگین؟)
حالا که دست از شانهات برداشتم
و دهان تاریکم را بستم.
فرو که بروم در اولین پیچ خیابان
شانهات درد خواهد گرفت
و به جستوجویی ابدی خواهی رفت
برای پرندهیی که بر شانه ات نشسته بود
و از دلات میگفت.
2 فروردین 91
با چنان بادی
بادی که مرا با خود خواهد برد
از گرمای جنوب خاطرات خواهد وزید
یا از خنکای کاجهای فراموشی؟
چه تفاوت میکند اصلا؟
شانههاش را که یله بدهد بهام
بادبانی مشتاق خواهم بود
در دریاهای سرگردانی
لبانم را که نمکسود کند
با شرجیهای تناش
خواهم خفت
در میان دندانهای فراموشی.
3 فروردین 91