علاوه بر رمان نيمهي غايب و ده جستار داستاننويسي كه ارشاد چند ماه و سالي است كه جلو انتشار مجددشان را گرفته، و علاوه بر رمان لب بر تيغ كه گمانم حالا بايد چهار سالي از ماندناش در ارشاد براي گرفتن مجوز گذشته باشد، و همينطور رمان ديگري با نام شمايل تاريك كاخها كه حدود هشت ماهي است در ارشاد است و هنوز هيچ جوابي نگرفته، و مجموعه داستان و داستان بلند ديگري كه به خاطر همين شرايط ترجيح دادهام به ارشاد ندهم، خلاصه علاوه بر اينها مجموعه شعري هم در ارشاد دارم از حدود گمانم يك سال و نيم پيش، كه دو بار هم جواب دادهاند و هر بار سطرها و گاهي شعرهايي را خواستهاند حذف شود،كه من البته در همهي موارد كل شعر را حذف كردهام تا تغييري در هيچكدام نداده باشم. دو سه هفتهي پيش با آخرين تغييرات كار را به ناشر برگرداندهام تا شايد اين بار دوباره از اول همه را نخوانند كه باز غربالي سه باره كرده باشند شعرها را و مگر بشود بعد از اين همه مدت چاپشان كرد. غرض از گفتن همهي اينها شعري است كه در پايين آوردهام. اين شعر هم جزو آنها است كه به كل غيرقابل چاپ دانسته شده و بنابراين من هم از مجموعه حذفاش كردهام. طبعا دليلي هم براي اين سانسورهاشان نياوردهاند و مطابق معمول نميآورند تا من هم بفهمم چه در اين شعر و شعرهاي ديگر ميبينند كه فكر ميكنند به حال كتابخوانها ممكن است مضر باشد. اين شعر را اينجا گذاشتم تا هم خود شعر قضاوت شده باشد و هم اين نگاهي كه جهان را به قوارهي خودش ميخواهد.
تهران
1 - شهر را تو بساز
آن برج سفيد جلو خندهات را گرفته؟
برشدار
بگذارش تو چاه حسرتهاى آن كه توى ماكسيماش
پشت چراغ قرمز
آرزو مىكند
نبود هفت سالهيى را
كه صورتش سياه است از دودهى كارخانهى او.
مىخواهى پسربچه را هم بردارى، بردار
اما جايى پيدا نمىكنى بگذارىاش
حتا توى رؤياهاى خودش يا ديگرى.
چراغ قرمز را هم دوست ندارى؟
بگذارش توى پيادهرو
آنجا كه
ماشين و كيوسك و مانتوهاى كوتاه و چسبان
سبز مىشود.
به بالاى ميدان ولىعصر لطفاً دست نزن!
همهى ما
از هر جا كه مىآييم
آنجا سفره و تور و بساط پهن مىكنيم.
روى شمسالعماره هم
- پيشنهاد مىكنم فقط -
بد نيست چراغدريايى نصب كنى
تا شايد ما
- همهى گمشدهها -
خودمان را پيدا كنيم
از توى كوچهمروى و صابونپزخانه و آبسردار.
دستات به گودعربها و چالهميدان نمىرسد
فراموششان كن
همهى گودها روز به روز گودتر شدهاند و
پايينتر رفتهاند.
زورت اگر مىرسد
كوههاى دركه و دربند و دارآباد را
لطفاً بياور درِ خانهى ما
مُرديم از بس جلو چشم صاحبانشان
ازشان بالا رفتيم.
2 - ازش چى مىخواى؟
دنبال عتيقهجات اگر هستى
آدمهايى را مىشناسم
در اميريه، در بهارستان، در سرِقبرِآقا
كه مىتوانى توى هر موزهيى بنشانىشان
و مطمئن باشى
صد سال بعد هم همانجا مىمانند
دوست اگر دارى
رودخانهيى مثل سِن يا دانوب داشته باشى
بايد چندين و چند لايه آسفالت را بردارى
تا به قناتى برسى
كه بالا تا پايين شهر را
هميشه يواشكى رفته است
با موشهاى جوىها بهتر است كنار بيايى
هيچ توصيه و بخشنامهيى حريفشان نشده
و نه هيچ شهردارى
بهتر است تا دير نشده
با آسمان هم چند عكس يادگارى بگيرى
دود و ديوارها
بد جورى سرش دعوا دارند.
يادگارى اگر خواستى از اين شهر ببرى
تو را به جان مادرت
اين شهياد قديم را ببر
باسمهى خوبى است براى سوغات
- تهران كه سوغات ديگرى ندارد -
هنوز هم كه هنوز است
ميان تاريخ شاهنشاهى و اسلامى
بلاتكليف ايستاده است.
دنبال آثار باستانى هم اگر هستى
هنوز چند تايى كاج تهران هست
خوب اگر بگردى
قامت بلندِ قهوهيىشان را
بالاتر از ديوارها مىبينى
با كاكل هميشه سبزشان.
دروازهها هم حتماً برات جذاباند
- بهخصوص دروازه دولاب و غار و دولت -
بيشترشان در جادوى خاطرات باز مىشوند
پات به آنسوى طلسم فراموشىشان اگر رسيد
براى ما هم مشتى از آن بىخيالىِ كوچهباغها بياور
تا شايد سرمستى ياسهاشان را
لحظهيى هم كه شده
تاخت بزنيم با گيجى پيچاپيچِ اتوبانها.
اما اگر عاشق بودى و هوايى رمانتيك مىخواستى
- درِگوشى مىگويم -
صبر كن تا عيد شود
آنوقت همان پنج روز اول فقط
چهارراه پاركوى تا تجريش را
پياده گَز كن
طاقِ چنارها را بالا سرت تماشا كن
و خودت را به همهمهى گنجشكهايى بسپار
كه به استقبالات آمدهاند.
حالا لطفاً
اگر دستت مىرسد
كليد اين درياى چراغها را بزن
شب است
و ما خستهايم
از اين همه خرابكردنِ خيال و ساختنِ رؤيا
از اين همه بالا رفتن از گُردهى آينده
پايين آمدن از سُرين گذشته
از اين كيلومترها دويدن در يك پلكزدن تاريخ
از اين شهر هزار تكه، هزار افسانه، هزار بهانه.
29 شهريور 86
و 22 اردىبهشت 87
