تبليغاتX
حسین سناپور - يك شعر و مقدمه‌يي بر احوال ما

حسین سناپور

 

علاوه بر رمان نيمه‌ي غايب و ده جستار داستان‌نويسي كه ارشاد چند ماه و سالي است كه جلو انتشار مجددشان را گرفته، و علاوه بر رمان لب بر تيغ كه گمانم حالا بايد چهار سالي از ماندن‌اش در ارشاد براي گرفتن مجوز گذشته باشد، ‌و همين‌طور رمان ديگري با نام شمايل تاريك كاخ‌ها كه حدود هشت ماهي است در ارشاد است و هنوز هيچ جوابي نگرفته، و مجموعه داستان و داستان بلند ديگري كه به خاطر همين شرايط ترجيح داده‌ام به ارشاد ندهم، خلاصه علاوه بر اين‌ها مجموعه شعري هم در ارشاد دارم از حدود گمانم يك سال و نيم پيش، كه دو بار هم جواب داده‌اند و هر بار سطرها و گاهي شعرهايي را خواسته‌اند حذف شود،‌كه من البته در همه‌ي موارد كل شعر را حذف كرده‌ام تا تغييري در هيچ‌كدام نداده باشم. دو سه هفته‌ي پيش با آخرين تغييرات كار را به ناشر برگردانده‌ام تا شايد اين بار دوباره از اول همه را نخوانند كه باز غربالي سه باره كرده باشند شعرها را و مگر بشود بعد از اين همه مدت چاپ‌شان كرد. غرض از گفتن همه‌ي اين‌ها شعري است كه در پايين آورده‌ام. اين شعر هم جزو آن‌ها است كه به كل غيرقابل چاپ دانسته شده و بنابراين من هم از مجموعه حذف‌اش كرده‌ام. طبعا دليلي هم براي اين سانسورهاشان نياورده‌اند و مطابق معمول نمي‌آورند تا من هم بفهمم چه در اين شعر و شعرهاي ديگر مي‌بينند كه فكر مي‌كنند به حال كتاب‌خوان‌ها ممكن است مضر باشد. اين شعر را اين‌جا گذاشتم تا هم خود شعر قضاوت شده باشد و هم اين نگاهي كه جهان را به قواره‌ي خودش مي‌خواهد.

 

  تهران

 

 

 1 - شهر را تو بساز

 

 آن برج سفيد جلو خنده‏ات را گرفته؟

 برش‏دار

 بگذارش تو چاه حسرت‏هاى آن كه توى ماكسيماش

 پشت چراغ قرمز

 آرزو مى‏كند

 نبود هفت ساله‏يى را

 كه صورتش سياه است از دوده‏ى كارخانه‏ى او.

 مى‏خواهى پسربچه را هم بردارى، بردار

 اما جايى پيدا نمى‏كنى بگذارى‏اش

 حتا توى رؤياهاى خودش يا ديگرى.

 چراغ قرمز را هم دوست ندارى؟

 بگذارش توى پياده‏رو

 آن‏جا كه

 ماشين و كيوسك و مانتوهاى كوتاه و چسبان

 سبز مى‏شود.

 به بالاى ميدان ولى‏عصر لطفاً دست نزن!

 همه‏ى ما

 از هر جا كه مى‏آييم

 آن‏جا سفره و تور و بساط پهن مى‏كنيم.

 روى شمس‏العماره هم

 - پيشنهاد مى‏كنم فقط -

 بد نيست چراغ‏دريايى نصب كنى

 تا شايد ما

 - همه‏ى گم‏شده‏ها -

 خودمان را پيدا كنيم

 از توى كوچه‏مروى و صابون‏پزخانه و آب‏سردار.

 دست‏ات به گودعرب‏ها و چاله‏ميدان نمى‏رسد

 فراموش‏شان كن

 همه‏ى گودها روز به روز گودتر شده‏اند و

 پايين‏تر رفته‏اند.

 زورت اگر مى‏رسد

 كوه‏هاى دركه و دربند و دارآباد را

 لطفاً بياور درِ خانه‏ى ما

 مُرديم از بس جلو چشم صاحبان‏شان

 ازشان بالا رفتيم.

 

 

 2 - ازش چى مى‏خواى؟

 

 دنبال عتيقه‏جات اگر هستى

 آدم‏هايى را مى‏شناسم

 در اميريه، در بهارستان، در سرِقبرِآقا

 كه مى‏توانى توى هر موزه‏يى بنشانى‏شان

 و مطمئن باشى

 صد سال بعد هم همان‏جا مى‏مانند

 دوست اگر دارى

 رودخانه‏يى مثل سِن يا دانوب داشته باشى

 بايد چندين و چند لايه آسفالت را بردارى

 تا به قناتى برسى

 كه بالا تا پايين شهر را

 هميشه يواشكى رفته است

 با موش‏هاى جوى‏ها به‏تر است كنار بيايى

 هيچ توصيه و بخش‏نامه‏يى حريف‏شان نشده

 و نه هيچ شهردارى

 به‏تر است تا دير نشده

 با آسمان هم چند عكس يادگارى بگيرى

 دود و ديوارها

 بد جورى سرش دعوا دارند.

 يادگارى اگر خواستى از اين شهر ببرى

 تو را به جان مادرت

 اين شه‏ياد قديم را ببر

 باسمه‏ى خوبى است براى سوغات

 - تهران كه سوغات ديگرى ندارد -

 هنوز هم كه هنوز است

 ميان تاريخ شاهنشاهى و اسلامى

 بلاتكليف ايستاده است.

 دنبال آثار باستانى هم اگر هستى

 هنوز چند تايى كاج تهران هست

 خوب اگر بگردى

 قامت بلندِ قهوه‏يى‏شان را

 بالاتر از ديوارها مى‏بينى

 با كاكل هميشه سبزشان.

 دروازه‏ها هم حتماً برات جذاب‏اند

 - به‏خصوص دروازه دولاب و غار و دولت -

 بيش‏ترشان در جادوى خاطرات باز مى‏شوند

 پات به آن‏سوى طلسم فراموشى‏شان اگر رسيد

 براى ما هم مشتى از آن بى‏خيالىِ كوچه‏باغ‏ها بياور

 تا شايد سرمستى ياس‏هاشان را

 لحظه‏يى هم كه شده

 تاخت بزنيم با گيجى پيچاپيچِ اتوبان‏ها.

 اما اگر عاشق بودى و هوايى رمانتيك مى‏خواستى

 - درِگوشى مى‏گويم -

 صبر كن تا عيد شود

 آن‏وقت همان پنج روز اول فقط

 چهارراه پارك‏وى تا تجريش را

 پياده گَز كن

 طاقِ چنارها را بالا سرت تماشا كن

 و خودت را به همهمه‏ى گنجشك‏هايى بسپار

 كه به استقبال‏ات آمده‏اند.

 حالا لطفاً

 اگر دستت مى‏رسد

 كليد اين درياى چراغ‏ها را بزن

 شب است

 و ما خسته‏ايم

 از اين همه خراب‏كردنِ خيال و ساختنِ رؤيا

 از اين همه بالا رفتن از گُرده‏ى آينده

 پايين آمدن از سُرين گذشته

 از اين كيلومترها دويدن در يك پلك‏زدن تاريخ

 از اين شهر هزار تكه، هزار افسانه، هزار بهانه.

  

                                    29 شهريور 86

                                      و 22 اردى‏بهشت 87

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 10:51  توسط حسین سناپور  | 

 
نقل مطالب اين وبلاگ (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است