رمان «حياط خلوت» نوشتهى فرهاد حسنزاده را تازهگى خواندم؛ رمانى كه در سال 82 منتشر شد و نامزد جايزهى گلشيرى (در بخش رمانهای اول) و چند جاى ديگر هم شد، اما انگار هيچ جا برنده نشد. رمان حياطِ خلوت آن قدر خوب هست كه تعجب كنم از اين جايزه نگرفتناش در همان سالها، و اين كه چرا بعد از حدود هشت سال فقط به چاپ سوم رسيده و آن هم در چاپ سوم فقط هزاروصد نسخه. موضوع رمان بازگشت چند دوستِ آبادانى است بعد از سالها به شهرشان و دورِ هم جمعشدن و پيداكردن دوستى كه تمام سالهاى جنگ در آبادان بوده و جنگيده و آنقدر مصيبت سرش آمده كه به او جز سوخته نمىتوان صفتى داد (برخلاف آنها كه تا كمى آن جا و اين جاشان مىسوزد، هوارِ سوختنشان به هوا مىرود). طبعاً داستان نوشته نشده تا فقط به بازگويى جنگ نشسته باشد. به هم رسيدن اين چند دوست، و پريشان شدنِ خودشان و شهرشان و عشقهاشان هم دستمايههاى دیگرى براى اين رماناند. گرچه رمان در اوايلاش كمى كُند پيش مىرود و به همهى شخصيتها به يك اندازه نمىپردازد، اما دو سه شخصيت داستان آن قدر خوب ساخته شدهاند و آن قدر گفتوگوها و صحنهسازىها قوى است كه من امروز افسوس مىخورم چرا اين رمان به قدرى كه مىبايست ديده نشده.
مىدانم كه مىشود بلافاصله گفت مگر كماند رمانهايى كه به قدر لياقتشان قدر نديده باشند؟ اما اين جواب كافى نيست تا دستكم خودم حدسهايى نزنم براى شكافتن احتمالى اين موضوع.
راستش به گمانم تبليغات رسمى آن قدر جنگ را يك سويه و يك گونه توى سر و چشم ما كرده، كه احتمالاً در مقابل هر كارِ ديگرى با اندكى شباهت با آن كارها موضع دفاعى يا دستكم انفعالى بگيريم. يادم هست كه رمان «شطرنج با ماشين قيامت» (احمدزاده) را هم كه خوانده بودم، فكر مىكردم حتماً نامزد جايزهى گلشيرى و جوايز ديگر هم مىشود. اما برخلافِ تصورم اين اتفاق نيفتاد. آن رمان البته در عرصههاى رسمى و نيمهرسمى انگار توفيقهايى داشت، اما خارج از آن عرصهها شايد در حد هيچ. حداقل تا جايى كه من ديدم. و اين برام مايهى تأسف بود. نمىگويم هيچ كدام از اين دو رمان شاهكار بودهاند، اما قابل اعتنا بودهاند و بيش از اينها بايد ديده مىشدند، بهخصوص رمان حسنزاده، كه گفتم، به نظرم شخصيتپردازى شخصيت اصلى و گفتوگوهاى آدمهاش فوق العاده خوب است. حتماً رمانهاى خوب و قابلِ اعتناى ديگرى هم بودهاند كه به دليل شرايطِ خاص سياسى - اجتماعىمان ناديده گرفتهشدهاند (و يا حتا برعكس، بيش از اندازه ديده شدهاند). بخش مهمى از رمان «دل دلدادگى» شهريار مندنىپور هم در جنگ مىگذرد، و اتفاقاً اين بخشهاش (كه دستكم يك سوم رمان هم هست) از بهترين بخشهاى رماننويسى ما است. براى همين همان موقعها كه تازه درآمده بود، من فكر مىكردم كاش اين بخش در رمانى جدا نوشته مىشد (چون به قدر کافی مستقل بود) تا اين طورى شايد بيشتر ديده مىشد.
مىدانم عواملِ ديگرى هم در شهرت پيداكردن يك كتاب مؤثرند، مثلِ عرضهى خوب، تبليغات خوب ناشر و دوستان نويسنده و مانند اينها، اما براى همهى ما كه در شرايطِ بىاعتدالى اجتماعى زندهگى مىكنيم و به همه چيز حساسايم، انگار موضوع داستان خودش از مهمترين نكتهها است. انگار عادت نداريم در حوزههايى كه دوست نداريم، رمان بخوانيم. بهترين كتابها هم اگر در حوزههايى باشد كه دوستشان نداريم، از كنارشان به سادهگى مىگذريم. از اين جهت من شخصاً به خواننده حق مىدهم كه بر اساس علايق و حساسيتهاش كتابى را انتخاب كند و كارى نداشته باشد كه فلان رمان خيلى هم خوب نوشته شده است، اما راستش از خودمان و از منتقدها تعجب مىكنم. اگر ما هم نخواهيم بهرغم مخالفتهامان با موضوع و حتا مواضع يك كار، ارزشهاى هنرى آن را ببينيم، پس چه كسى به اين ارزشها توجه كند؟ مگر خودمان ديگران و ارگانهاى رسمى را متهم نمىكنيم به همين كار؟ طبيعى است كه قرار نيست تك تك آدمها تك تك كتابها را بخوانند، حتا منتقدها، اما واقعاً نمىفهمم وقتى يك كار را خوانديم و ارزشهاش را ديديم، چرا بايد بىاعتنا از كنارش بگذريم، يا به جاى بررسى ارزشهاى هنرىاش يكسره به سراغ مواضع كتاب برويم، و شايد از آن هم بدتر، فقط به ناشرش ارجاع بدهيم و اين كه به كجا وابسته است يا نيست.
خوشبختانه البته حسنزاده اين كتاب را در انتشارات ققنوس چاپ كرده و موضوعاش هم، پيش از آن كه جنگ باشد، جدايى انگار ناگزير آدمها و نسلها از هم است، كه در اين جا خودِ اين عارضهى ناگزير جنگ است.
نمىدانم. شايد ما ترجيح مىدهيم اين واقعهى تلخ را (گرچه آن همه بزرگ و آن همه تأثيرگذار در روندِ وقايع سياسى - اجتماعىمان) فراموش كنيم. گاهى انگار وقايع آن قدر تلخاند كه به ياد آوردنشان به معناى زندهكردن و دوباره هوار كردنشان بر سرِ خود و ديگران است؛ يعنى همان كه براى آشور، شخصيت اصلى اين داستان، اتفاق مىافتد. او نمىتواند از گذشته و خاطرات تلخاش بكند. تن و روحاش چنان با جنگ آميخته كه هم جدايى از جنگ براش در حكم مرگ است و هم ماندن در آن. برخلاف او، اما دوستاناش كه در جنگ نبودهاند، هر كدام به نحوى و در جاهايى دور از هم به زندهگىشان ادامه مىدهند و به آن عادت هم كردهاند. به همين دليل است كه نمىتوانند و حتا نمىخواهند هم كه دوباره به شهرِ جنگزدهشان، كه ديگر همان نيست كه در جوانىشان بود، بازگردند. و اين انگار حكايتِ همه يا اغلب ما است: آنهايى که بدون جنگ نمىتوانند زندهگى كنند و آنهايى كه مىخواهند فراموش كنند تا بتوانند زندهگى كنند.