تبليغاتX
حسین سناپور - به بهانه‌ی رمان حیاط خلوت


  رمان «حياط خلوت» نوشته‏ى فرهاد حسن‏زاده را تازه‏گى خواندم؛ رمانى كه در سال 82 منتشر شد و نامزد جايزه‏ى گلشيرى (در بخش رمان‌های اول) و چند جاى ديگر هم شد، اما انگار هيچ جا برنده نشد. رمان حياطِ خلوت آن قدر خوب هست كه تعجب كنم از اين جايزه نگرفتن‏اش در همان سال‏ها، و اين كه چرا بعد از حدود هشت سال فقط به چاپ سوم رسيده و آن هم در چاپ سوم فقط هزاروصد نسخه. موضوع رمان بازگشت چند دوستِ آبادانى است بعد از سال‏ها به شهرشان و دورِ هم جمع‏شدن و پيداكردن دوستى كه تمام سال‏هاى جنگ در آبادان بوده و جنگيده و آن‏قدر مصيبت سرش آمده كه به او جز سوخته نمى‏توان صفتى داد (برخلاف آن‏ها كه تا كمى آن جا و اين جاشان مى‏سوزد، هوارِ سوختن‏شان به هوا مى‏رود). طبعاً داستان نوشته نشده تا فقط به بازگويى جنگ نشسته باشد. به هم رسيدن اين چند دوست، و پريشان شدنِ خودشان و شهرشان و عشق‏هاشان هم دست‏مايه‏هاى دیگرى براى اين رمان‏اند. گرچه رمان در اوايل‏اش كمى كُند پيش مى‏رود و به همه‏ى شخصيت‏ها به يك اندازه نمى‏پردازد، اما دو سه شخصيت داستان آن قدر خوب ساخته شده‏اند و آن قدر گفت‌وگوها و صحنه‏سازى‏ها قوى است كه من امروز افسوس مى‏خورم چرا اين رمان به قدرى كه مى‏بايست ديده نشده.

 مى‏دانم كه مى‏شود بلافاصله گفت مگر كم‏اند رمان‏هايى كه به قدر لياقت‏شان قدر نديده باشند؟ اما اين جواب كافى نيست تا دست‏كم خودم حدس‏هايى نزنم براى شكافتن احتمالى اين موضوع.

 راستش به گمانم تبليغات رسمى آن قدر جنگ را يك سويه و يك گونه توى سر و چشم ما كرده، كه احتمالاً در مقابل هر كارِ ديگرى با اندكى شباهت با آن كارها موضع دفاعى يا دست‏كم انفعالى بگيريم. يادم هست كه رمان «شطرنج با ماشين قيامت» (احمدزاده) را هم كه خوانده بودم، فكر مى‏كردم حتماً نامزد جايزه‏ى گلشيرى و جوايز ديگر هم مى‏شود. اما برخلافِ تصورم اين اتفاق نيفتاد. آن رمان البته در عرصه‏هاى رسمى و نيمه‏رسمى انگار توفيق‏هايى داشت، اما خارج از آن عرصه‏ها شايد در حد هيچ. حداقل تا جايى كه من ديدم. و اين برام مايه‏ى تأسف بود. نمى‏گويم هيچ كدام از اين دو رمان شاه‏كار بوده‏اند، اما قابل اعتنا بوده‏اند و بيش از اين‏ها بايد ديده مى‏شدند، به‏خصوص رمان حسن‏زاده، كه گفتم، به نظرم شخصيت‏پردازى شخصيت اصلى و گفت‏وگوهاى آدم‏هاش فوق العاده خوب است. حتماً رمان‏هاى خوب و قابلِ اعتناى ديگرى هم بوده‏اند كه به دليل شرايطِ خاص سياسى - اجتماعى‏مان ناديده گرفته‏شده‏اند (و يا حتا برعكس، بيش از اندازه ديده شده‏اند). بخش مهمى از رمان «دل دلدادگى» شهريار مندنى‏پور هم در جنگ مى‏گذرد، و اتفاقاً اين بخش‏هاش (كه دست‏كم يك سوم رمان هم هست) از به‏ترين بخش‏هاى رمان‏نويسى ما است. براى همين همان موقع‏ها كه تازه درآمده بود، من فكر مى‏كردم كاش اين بخش در رمانى جدا نوشته مى‏شد (چون به قدر کافی مستقل بود) تا اين طورى شايد بيش‏تر ديده مى‏شد.

 مى‏دانم عواملِ ديگرى هم در شهرت پيداكردن يك كتاب مؤثرند، مثلِ عرضه‏ى خوب، تبليغات خوب ناشر و دوستان نويسنده و مانند اين‏ها، اما براى همه‏ى ما كه در شرايطِ بى‏اعتدالى اجتماعى زنده‏گى مى‏كنيم و به همه چيز حساس‏ايم، انگار موضوع داستان خودش از مهم‏ترين نكته‏ها است. انگار عادت نداريم در حوزه‏هايى كه دوست نداريم، رمان بخوانيم. به‏ترين كتاب‏ها هم اگر در حوزه‏هايى باشد كه دوست‏شان نداريم، از كنارشان به ساده‏گى مى‏گذريم. از اين جهت من شخصاً به خواننده حق مى‏دهم كه بر اساس علايق و حساسيت‏هاش كتابى را انتخاب كند و كارى نداشته باشد كه فلان رمان خيلى هم خوب نوشته شده است، اما راستش از خودمان و از منتقدها تعجب مى‏كنم. اگر ما هم نخواهيم به‏رغم مخالفت‏هامان با موضوع و حتا مواضع يك كار، ارزش‏هاى هنرى آن را ببينيم، پس چه كسى به اين ارزش‏ها توجه كند؟ مگر خودمان ديگران و ارگان‏هاى رسمى را متهم نمى‏كنيم به همين كار؟ طبيعى است كه قرار نيست تك تك آدم‏ها تك تك كتاب‏ها را بخوانند، حتا منتقدها، اما واقعاً نمى‏فهمم وقتى يك كار را خوانديم و ارزش‏هاش را ديديم، چرا بايد بى‏اعتنا از كنارش بگذريم، يا به جاى بررسى ارزش‏هاى هنرى‏اش يك‏سره به سراغ مواضع كتاب برويم، و شايد از آن هم بدتر، فقط به ناشرش ارجاع بدهيم و اين كه به كجا وابسته است يا نيست.

 خوش‏بختانه البته حسن‏زاده اين كتاب را در انتشارات ققنوس چاپ كرده و موضوع‏اش هم، پيش از آن كه جنگ باشد، جدايى انگار ناگزير آدم‏ها و نسل‏ها از هم است، كه در اين جا خودِ اين عارضه‏ى ناگزير جنگ است.

 نمى‏دانم. شايد ما ترجيح مى‏دهيم اين واقعه‏ى تلخ را (گرچه آن همه بزرگ و آن همه تأثيرگذار در روندِ وقايع سياسى - اجتماعى‏مان) فراموش كنيم. گاهى انگار وقايع آن قدر تلخ‏اند كه به ياد آوردن‏شان به معناى زنده‏كردن و دوباره هوار كردن‏شان بر سرِ خود و ديگران است؛ يعنى همان كه براى آشور، شخصيت اصلى اين داستان، اتفاق مى‏افتد. او نمى‏تواند از گذشته و خاطرات تلخ‏اش بكند. تن و روح‏اش چنان با جنگ آميخته كه هم جدايى از جنگ براش در حكم مرگ است و هم ماندن در آن. برخلاف او، اما دوستان‏اش كه در جنگ نبوده‏اند، هر كدام به نحوى و در جاهايى دور از هم به زنده‏گى‏شان ادامه مى‏دهند و به آن عادت هم كرده‏اند. به همين دليل است كه نمى‏توانند و حتا نمى‏خواهند هم كه دوباره به شهرِ جنگ‏زده‏شان، كه ديگر همان نيست كه در جوانى‏شان بود، بازگردند. و اين انگار حكايتِ همه يا اغلب ما است: آن‏هايى که بدون جنگ نمى‏توانند زنده‏گى كنند و آن‏هايى كه مى‏خواهند فراموش كنند تا بتوانند زنده‏گى كنند.


+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1390ساعت 16:35  توسط حسین سناپور  | 

 
نقل مطالب اين وبلاگ (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است