یادداشتی برای نیلوفر آبی برای موضوع "اگر سردبیر بودم"
یادداشت زیر را چند ماه پیش برای مجلهی فرهنگی هنری "نیلوفر آبی" نوشته بودم که بهتازهگی چند خطی به آن افزودم و در اولین شمارهی مستقل مجله (از شکل ضمیمهی روزنامهی قانون) منتشر شد.
از یک نقطهی روشن
نمیدانم سردبیر هر نشریهیی چهقدر حق انتخاب خبرنگاران و نویسندهگان نشریهاش را دارد. نمیدانم چهقدر حق دارد عناوین و صفحههای نشریهاش را انتخاب کند. نمیدانم چه وسایل و امکاناتی در اختیار دارد تا انگیزههای همکارانش را تقویت و بیشتر کند. میدانم اما در این روزگارِ رقابت با نشریات مجازی و کمحوصلهگی خوانندهگان برای خریدن و خواندن هر متن و مطلب بلند و جدییی، کار سختی دارد برای جذاب و جدیکردن توأمان نشریهاش. و مهمتر از آن، کارِ سختتری دارد برای خلاف جریان جاری و پسند خوانندهگان حرکتکردن. پسندِ خوانندهگان مگر چیست که احتیاج باشد به خلاف آن حرکتکردن؟
در این چند سال بیشتر از هر چیزی بدگمانی و بدبینی و منفیبافی در مردممان و بهخصوص در اهل فرهنگ دیدهام، و بهخصوصتر در میان اهل ادبیات. انگار بیمارییی در میانمان افتاده و هرکدام میخواهیم آن را به دیگری و دیگران منتسب کنیم. بدگویی و بدبینی سکهی رایج حرفها و نظرهای شفاهی و مکتوبمان است، و هر کسی بخواهد از هر چیزی تعریف کند، بخواهد هر چیزی را صاحب ارزشی اندک یا زیاد بداند، طعنه خواهد دید. در میان اهل داستان این شاید از همه جا بدتر است. یا من بیشتر دیدهام در میان اهل داستان، به دلیل نزدیکیهام با آنها و بهخصوص آنها که مثلاً نقد مینویسند. اما شنیدهام که در میان باقی اهل فرهنگ هم هست. میبینم که در میان مردم هم هست. هر چه را که خودمان داریم، با اَخ و پیف ازش یاد میکنیم و به تمسخر میگیریمش؛ آنقدر که اغلب میبینم خودم هم چه بسا دارم با کتابی، فیلمی، کالای صنعتییی، هنرپیشهگییی، خوراکییی، و هر چیز دیگری همین کار را میکنم. و تا به خودم بیایم، این کار را کردهام. پس جوابِ "اگر سردبیر بودم؟" این است: نشانمان بدهد که آنقدرها هم بد نیستیم، اگر که به نسبت شرایط تاریخی و وضعیت اقتصادی و اجتماعی و سیاسیمان بهقدر کافی خوب نباشیم. نشانمان بدهد که هرچه باشیم، پراکندن نفرت و بدبینی و بدگمانی وضعمان را بهتر نمیکند. نقد اما حتماً بهترمان میکند. دیدن درست و جزء به جزء مشکلات و عیبهامان حتماً کمک میکند به رفع آن مسائل، اما کلیگویی و نگاه از بالا، نمیکند. پس اگر قرار است عیبها و جنبههای منفی هر چیزی را هم ببینیم، منصفانه و نسبی و دقیق ببینیم و دربارهی هر چیز با شاهد و مثال و بهروشنی حرف بزنیم و کترهیی و کلی همه را به یک چوب نرانیم. مردم ما تا آنجا که من میبینم بهقدر کافی و بهخصوص در آن هشت سال دولتهای نهم و دهم، با آن چه بر سرش آمد، به بیزاری از خود رسیده. دیگر بساش است. بگذاریم نفسی بکشد و این همه آوار سیاه بر سرش خراب نکنیم. از خوبها حرف بزنیم. آنها را برجسته کنیم. نشان بدهیم که چه داریم، چون مردم بهقدر کافی میدانند که چهها نداریم. مردم بهقدر کافی خرابیها را دیدهاند. درستها و درستیها را نشان بدهیم. میدانم انتقاد و حتا بدگویی سکهی رایج است و مد است و جریان است و اصلاً اگر غیر از آن نگاه کنی و بگویی، میشوی هدفِ طعنهها، اما اگر قرار است کاری بکنیم، اگر قرار است چیزی را نشان بدهیم که گفته نمی شود، اگر قرار است چیزی بشویم، باز باید از همینها که داریم شروع کنیم. هر نقطهی روشنی میتواند شروعی برای گستردن آن روشنی باشد.
به جز این، خوب است که روشنیهای حوزههای مختلف را هم با یکدیگر رودررو کنیم. میدانم که در این سالها همه چیز تخصصیتر شده است و حجم دانشِ هر رشتهیی چنان گسترده شده که اهل آن رشته فرصت سرکردن در حوزههای دیگر را نداشتهاند. حوزههای علوم انسانی سر در خودند و حتا دیگر شاعران چندان سراغی از داستاننویسان ندارند و داستاننویسان از شاعران، چه برسد به اینکه هر دوی اینها سراغی از علوم انسانی بگیرند و حوزههای دیگر. و بالعکس هم. کارِ دیگر جمعهنامهی قانون میتواند در همان راستای نمایشِ روشنیها همین باشد؛ آشناکردن نقطههای برجستهی هر کدام از حوزهها و رشتهها با یکدیگر. به گمان من در این تقاطعهاست که مهمترین اتفاقها و ناگهانیترین زیباییها سربرمیآورد. ندیدهایم نقدهای حتا روانشناسان بزرگ را بر کارهای ادبی، که چه حاصلهای بینظیری داشته است؟ یا شهرشناسان را بر مثلاً برخی رمانها؟ یا ندیدهایم نتایج کارهای فروید چه تاثیرهای شگفتی در ادبیات قرن بیستم گذاشت؟ یا حتماً دهها مثال دیگر. یکیاش داستانهای بینظیری که یک شاعر در ایران نوشت: بیژن نجدی. تقاطع این حوزههاست که هم هرکدام را کارکردیتر میکند و هم هر کدام از دو حوزه را غنیتر. این هم باز نشاندادن روشنی در روشنی است، بردن چراغی کنار چراغی دیگر است، یا درستتر حتا: دادن سوختی نو به هر کدام.
10 بهمن 95