حق سوگواری جمعی

حق سوگواری جمعی مطالبه‌یی است که در این ابعاد بزرگ، به گمان من تاکنون مطرح نبوده است. سوگواری‌های جمعی و بزرگ در انحصار حکومت بوده و از اعلام تا سازمان‌دهی و تا نوع حتا سوگواری را هم حکومت تعیین می‌کرده است، چه برای شهدا، چه برای مقامات بلندپایه‌ی خودش. بسیاری اتفاقات بوده‌اند که دست‌کم گروه‌هایی بزرگ می‌خواسته‌اند حق سوگواری بر ازدست‌رفته‌گان‌شان به رسمیت شناخته شود، و نشده. گردهم‌آمدن و برای مرگ عزیزانی در سوگ نشستن، یکی از بدیهی‌ترین و ابتدایی‌ترین رفتارهای آدمی است، و به دلیل همین ابتدایی‌بودن و بدیهی‌بودن هم هست که حق هر گروه کوچک یا بزرگی است. سوگ جمعی فقط عزیزداشتن اشخاص درگذشته نیست،‌ هم‌دلی و یکی‌شدن با اهل سوگ هم فقط نیست، پالایش جمعی هم هست. سوگِ جداگانه و تک‌به‌تک آدم‌ها همان سوگ جمعی نیست. چیزی از آن کم دارد، چیزی که به مرور زمان و در اثر اتفاق‌های ناگوار و شادِ مدام، روحِ جمعی آن آدم‌ها را می‌سازد. ما آن‌طور که در سوگ جمعی پالایش می‌شویم، در سوگ فردی نمی‌شویم. اگر قرار است مایی باقی بماند، چه در جشن‌ها و چه در سوگ‌ها، باید که کنار هم باشیم. و آن که مانعِ این کنارهم‌آمدن‌ها و یکی‌شدن‌ها می‌شود، نمی‌داند که فقط عزیزبودن آن ازدست‌رفته‌گان و فاجعه‌بودن رفتن‌شان را انکار نمی‌کند، بلکه "ما" را انکار می‌کند. روح جمعی‌مان را پریشان و نابود می‌کند. در ابعادِ بزرگِ اتفاقی که این روزها افتاده،‌ این روح جمعی چیزی است در حد ملت،‌ و کسی از دایره‌ی آن بیرون نیست، اگر که خود را جزئی از ملت بداند. مرده‌گان این اتفاق دیگر فقط متعلق به خانواده‌ها و نزدیکان‌شان نیستند و بی‌هوده است اگر دست‌گاه‌های رسمی و حتا خودِ خانوادها چنین فکر کنند. بی‌هوده است اگر دست‌گاه‌های رسمی بخواهند وانمود کنند که این سوگ شخصی خانواده‌هاست؛‌ زاری‌های همه‌ی آدم‌های دور و اطراف‌مان در این روزها و بهت‌ و خشم‌شان چیزی غیر از این نمی‌گوید که اینان مرده‌گان همه بوده‌اند، برادرها و خواهرها و فرزندها و والدین همه. فاجعه‌ی ساقط‌شدن هواپیمای اوکراینی حتا مثل آبان امسال و ماه‌ها و روزهای سال‌های پیش هم نیست که آن را سیاسی فرض کنند و متعلق به گروه یا جماعت خاصی (که البته آن‌ها هم چنین نبوده‌اند) و چنان که تاکنون کرده‌اند،‌ ملت را، تمام ملت را، از حقِ سوگواری جمعی محروم کنند. زخم این انکار یا ممانعت برای سوگ جمعی هیچ‌وقت از روح و روان مردم پاک نخواهد شد. نه فقط آن‌ها را از درون پریشان خواهد کرد،‌ بلکه اجازه‌ی التیام روح جمعی‌ را هم ازشان خواهد گرفت. و این زخم دیر یا زود دامن‌گیر همه خواهد شد.

عیدی چنین، میانه‌ی میدانم آرزوست

لابد شما هم مثل من عکس‌هایی از آتش‌بازی و حضور انبوه مردم در شهرهایی که سال نو میلادی را جشن می‌گیرند، دیده‌اید و مثل من فکر کرده‌اید که چرا آن‌ها برخلاف ما ساعت تحویل سال را در خانه نیستند و آن را در خیابان و در کنار مردم دیگر جشن می‌گیرند. بله، مسئله‌ی جالبی است. چرا این همه تفاوت میان ما و آن‌ها هست که ما عیدمان را خصوصی و خانواده‌گی برگزار می‌کنیم و آن‌ها عمومی و در شهر؟ موضوع فقط آتش‌بازی و چراغانی‌یی است که آن‌ها در شهرهاشان می‌کنند؟ نه، این خودش معلول و ناشی از آن روحیه‌ی جمعی است. همان روحیه‌ی جمعی که باعث می‌شود آن‌ها بخواهند در کنار مردم کشورشان سال نو را جشن بگیرند. سال نو مربوط به همه‌شان است و آن‌ها در آن احساس هم‌بسته‌گی و یکی‌بودن می‌کنند. آیا ما هم چنین‌ احساسی داریم؟ حتماً تا حدودی داریم،‌ اما هنوز منافع خانواده‌گی و خصوصی بر منافع ملی‌مان ترجیح دارد. هنوز هم‌بسته‌گی خانواده‌گی‌مان بسیار بیش‌تر است تا هم‌بسته‌گی اجتماعی‌مان. هنوز خیلی مانده تا احساس یکی‌بودن کنیم با دیگر مردمان شهر و کشورمان. چه بسا در این سال‌ها که مدام احساس ظلم‌دیده‌گی، دزدیده‌شدن فرصت‌ها و ثروت‌ها و شاهد زخم‌خوردن‌هامان بوده‌ایم، این احساس رو به زوال هم رفته باشد. آیا اگر چنین جشن‌های بزرگی در شهر برگزار شود،‌ می‌توانیم به خیابان برویم و جشن عمومی را بر خصوصی ترجیح بدهیم؟ نمی‌دانم. کاش چنین جشن‌هایی برگزار بشود، به همین باشکوهی و کاش برویم.